تبليغاتX
سخن از غیر مگو با من معشوقه پرست
فلسفه نماز

خدا نماز را برای انسان واجب کرده و 5 بار در شبانه  روز باید نماز بخونیم  و خدا را ستایش کنیم  بهمون گفتن   هر کی نمازش مقبول درگاه خدا بشه سایر اعمالش نیز مقبول میشه از بچگی بهمون نمازخوندن یاد دادن اما فلسفش رونمی دونیم  چرا  بایدنماز بخونیم؟ خوب ما که  همه جا به یاد خدا هستیم و روزی هزار بار با خدا در دلمون حرف    میزنیم     دیگه چه نیازیه    که    روزی 5  نوبت  دولا راست بشیم    و تند تند  زیر لب بخونیم   هنوز سرمون به مهر نرسیده   یه  چیز    بگیم  و زود بلند شیم   اونوقت بعدی    بعد هم با عجله    همه چی رو عربی از روی عادت بگیم  که نماز خونده باشیم  و بهمون غر نزنن   و  خیالمون هم راحت باشه که نمازخوندیم و خدا ما رو دیگه نمیسوزونه .

خب چرا تابحال کسی برای ما فلسفه نماز رونگفته؟ و در کتبی هم که موجود هستش     انقدر سخت عنوان کردن که  فقط به درد قشر روحانی با مدارج عالی حوزوی می خوره و ما ادم های عادی اگه  100 تا کتاب لغت هم بذاریم  کنارمون بازم نمی دونیم چی میگن. و سر ازش در نمی یاریم چون   متنش بسیار سنگین و ثقیل هستش . آه   راستی  مگه حضرت محمد (ص) نگفته   من پیغمبر آسون گیری هستم و دین اسلام هم  دین آسونی  هستش      بطوریکه حتی عرب بدوی بادیه نشین  هم   بفهمتش    پس چرا انقدر واسه ما  همه چی رو سخت کردن؟

بگذریم    به قول شاعر  سخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است

حالا اینجا من   نوعی ( جنت) میخوام در حدفهم خودم و بسیار ساده  راز هر یک از حالات نماز را با زبان بسیار عامیانه   و قابل هضم   و خلاصه عنوان کنم  وپیشاپیش هم از توجه شما کمال تشکررو دارم .

حال سوال این است که خدا چرانماز را واجب کرده و چرا 5 بار  در شبانه روز  و چرا  هر که نمازش مقبول افتد سایر اعمالش نیز پذیرفته میشود؟

جواب این است که همه موجودات چه انسان و چه حیوان چه ملک چه اشیا که ما می شناسیم یا نمی شناسیم  همگی به نوعی خدا را ستایش می کنند حتی حیوانات که عقل ندارند اما شعور دارند پس خدا را ستایش   میکنند  انسان که در شبانه روز 5 بار نماز می خواند یعنی خدا را ستایش کرده و به 5 اصل دین اقرار کرده توحید نبوت عدل امامت و معاد و کسی که هرروز به یاد خدا و قیامت است وپیرو پیغمبر و امامانش میباشد پس خداپرست بوده و سعی می کنه دیگه گناه نکنه  به قول حضرت  علی (ع) نماز مانند رود آب می ماند کسی که روزی 5 بار خود را در آن بشوید دیگه اثری از پلیدی و ناپاکی  در اون نیست . حال  به این نکته می رسیم که چطور  در نماز به این 5 اصل اقرار میشه.

اولین کار در نماز  نیت است  یعنی قبل از شروع نماز نیت میکنیم یعنی  خدایا ما به قصد قربت و نزدیکی به تو سایر اعمال زندگیمان را کنار گذاشته و الان  در این لحظه می خواهم با تو ای معبودم خلوت کنم و راز و نیاز نمایم وقصدم هم تنها نزدیکی بیش از پیش به توست.

بعد از نیت معمولا" 7 بار تکبیر (اللّه اکبر) گفته میشه   بدین مضمون که بین انسان و خدای خویش 7 حجاب وجود داره و با گفتن هر اللّه اکبر یک حجاب برداشته میشه و بین خدا وانسان دیگه فاصله و مانعی وجود نداره و با گفتن آخرین اللّه اکبر که دستها در بالا و کنار گوش قرار میگیره و اللّه اکبر بلند گفته میشه ودست پائین آورده میشه انسان به خدا میگه ای معبود ومحبوب من ای خدای من تو بزرگتر  از آنی که وصف شوی پس من دنیا را با این عمل پشت گوش انداخته و تنها به تو توجه می کنم و تو آمال و آرزوی من هستی.

بعد شروع  به خواندن سوره حمد می نماید و با بسم الله الرحمن الرحیم شروع می کند یعنی به نام خدای بخشنده و مهربان یعنی خدایا تو چقدر مهربانی که به من این بنده حقیر و ناچیز اجازه گفتگووراز و نیاز به خودت را داده ای پس سپاس و ستایش فقط مخصوص توست من تورا می پرستم و فقط از توکمک میخواهم ایاک نعبد و ایاک نستعین ( یعنی نه مامان و نه بابایی و نه رئیس نه پادشاه و نه کارفرما  . هیچ کی . خدایا فقط تو)  خدا جونم من پناهی جز تو ندارم اگه یک لحظه منو ول کنی که من نابود میشم پس پناهم بده یا غیاث المستغیثین . اهدنا الصراط المستقیم خدا جونم منو به راه راست هدایت کن   همون راهی که تو دوست داری و خیلی خودمونی به خدا میگیم خدا جون من هیچ کی غیر از تو ندارم و کسی هم جز تو لایق پرستیدن نیست پس من ناقابل رو قبول کن از روی رحمانیتت که به بندگانت داری می دونیم که رحمانیت خدا شامل همه موجودات میشه چه خوب چه بد  و رحیم بودن خدا فقط شامل خوبان پس خدا جون من گرچه بدم ولی تو بزرگی و خوب منو از روی رحمانیتت بپذیر که هر که را توقبول کنی گمراه نمیشه گر چه ستایش من درمقابل  کرامت تو بسیار ناچیز است . ( خودمونیم ها!  چه حرفای قشنگی توی این سوره حمدی که بارها و بارها و بارها خیلی تند و از حفظ می خونیم به خدا زدیم )

بعداز حمد سوره توحید همون قل  هو الله  که وقتی خیلی کوچیک بودیم هنوزخوب کلمات رو ادا نمی کردیم  یادمون دادن  و ما هم می خوندیم واسمون ذوق می کردن  می خونیم. سوره توحید شناسنامه خداست  کفار به حضرت محمد(ص) گفتند این همه خدا خدا می کنی و از خدا میگی و سنگ خدا رو به سینه میزنی  بگو ببینیم خدای تو کیه ؟ اصل و نسبش چیه؟ پدرش کیه ؟ خاندانش کیه؟ پیامبر 3 روز سکوت کرد بعد از 3 روز جبرئیل سوره توحید رو آورد که ای پیامبر خدا سلام میرسونه  میفرماید: بگو خدا یکیست قل هو الله احد الله صمد لم یلدو لم یولد و لم یکن له کفوا" احد ,نه پدر و مادر دارد و نه زاده شده ونه فرزند دارد.    نه    عزیر و عیسی پسران خدا هستند  و نه فرشتگان دختران خدایند پس  در اینجا به اولین اصل ازاصول دین اقرار میکنیم یعنی توحید . بعدازخوندن  توحید به رکوع می رویم . رکوع حالتی از خشوع و فرمانبرداری از خداوند است یعنی انسان خودش را در برابر خالقش ذلیل و حقیر و کوچک می کنه که خدایا تنها تو بزرگی و  چیزی دردر گاه تو نیستم اگر منی وجود داره  و غرور منو میگیره و منم منم می کنم این از شیطا نه و در اصل منی وجود نداره خدایا تو همه چی هستی و سبحان ربی العظیم و بحمده ستایش می کنم خدای بزرگ را ستایشی که فقطِ فقط مخصوص توست .

بعد بلند شده و می گوییم سمع الله لمن حمده یعنی خدایا می شنوم صداهایی که هم نوا با من در حال ستایش و تحمید توست . همانطور که گفتیم موجودات و کلا " همه اشیاء شعور دارند و در حال ستایش خدا هستند وقتی انسان به نماز می ایسته سایر موجودات هم به ستایش همزمان باانسان مشغول میشن اما چون انسان جسم مادی است قادر به شنیدن نیست اما باطنش اون روحس میکنه و پیامبرو ائمه و سایر انسانهای کامل صدای موجودات دیگر حتی اشیاء بی جان را میشنوند که همزمان با انسان هم کلام در ستایش خدا هستند برای همین گفته میشه سمع الله لمن حمده .

الله اکبر در قیام و ایستادن  و بلند شدن از رکوع گفته میشه به این مضمون که خدایا من برای تو جان میدم و از توو کیان تو و دین تو پاسداری می کنم و این حالت که بعد از رکوع انسان بلند شده و  تکبیر می گوید یعنی که خدایا این من  واین گردن من حتی اگه گردنمو رو بزنی وگردنم را در راه تو بزنند من از تودست نمی کشم.

حال انسان به سجده میرود . سجده نزدیکترین حالت انسان به خدای خویش است ونهایت خضوع و خشوع و اعلام بندگی است اما تفسیر دیگر نیز دارد سجده 2بار است  بدین معنا  که خدا بر انسان منت نهاده و او را از خاک بدین حسن و کمال آفریده یعنی از عدم بوجود آورده و به او زندگی داده وقتی از سجده بر می داری یعنی انسان به این دنیا آورده شده و از عدم به همه چیز رسیده بار دیگر که سر بر سجده می نهی یعنی دیگه مهلت تموم شده و خدا انسان را بعد از عمری که بهش داده می میرانه و باز به خاک بر میگرده و و وقتی سر از سجده بار دیگر بر میداری یعنی باز بعد از این که میرانده شدی خدای مهربون با قدرت بی کرانش باز هم تو را زنده می کنه برای حساب کتاب . پس در اینجا انسان به معاد هم اقرار می کنه و کسی که در هر روز 5 نوبت نماز می خونه و در هر 17 رکعت هم در هر رکعت 2 بار سجده می کنه یعنی به آخرت ایمان داره می دونه این دنیا حساب کتاب داره و بعدا" باید واسه کوچیکترین چیز پاسخگو باشه پس  اگه حواسش باشه سعی می کنه گناه نکنه  می دونه در هر رتبه و مقام  منصبی هست نباید ضعیف کشی کنه  اونجا دیگه  شوخی  بردار نیست  هیچ کی حتی عزیرترین کس آدم به فکر آدم نیست و نه مال و فرزند و نه هیچ چیز دیگه به درد آدم نمی خوره تو مناجات حضرت علی هست که میگه اللهم  انی اسئلک الامان لا ینفع مال و لا بنون خدایا ازت می خوام که بهم امان بدی از روزی که هیچ سودی نداره واسه من مال و فرزندانم  البته این آیه قرآن هم هست  اما من الان حضور ذهن ندارم که توی کدوم سوره هستش . پس یادمون باشه مهربون باشیم حق کسی رو نخوریم مواظب اعمال و رفتار وگفتارمون باشیم حتی اون موقع اعضا وجوارح بدنمون هم بهمون رحم نمی کنه و بر علیهمون شهادت میده گوش چشم  زبان و ...   مبادا با حرفمون با عملمون دل کسی رو بشکونیم . دیگه بقیش واویلا. واسه همینه که هی بهمون میگن نماز باعث دوری و اجتناب از گناه میشه . بعد از این که سر از سجده بر میداره انسان باید قدری آرام گرفته و تامل کنه و چند لحظه ای بنشیند این حالت ادب انسان به معبودش رو نشون میده قبلا" گفتم که سجده نزدیکترین حالت انسان به خداست  پس دور از ادب و بی نزاکتیه آدم سریعا" از پیش خدا محبوبش بره پس چند لحظه می شینه بعد بلند میشه و باز شروع به خوندن سوره حمد میکنه و باز حمد وتجمید خدا و همون حکایت شیرین که قبلا"واستون گفتم معمولا" بعد از خواندن سوره حمد مرسوم است  که سوره قدر یعنی انا انزلنا خوانده شود سوره قدر در شب قدر و در شان پیامبر و اهل بیت و ذریه او نازل شده  وقتی این سوره خوانده میشه یعنی ارادت انسان نسبت به حضرت محمد(ص) و حضرت علی(ع) و سایر ائمه است خدا هم میگه بعداز این که پیامبر فوت کرد ای انسان ناراحت نباش وهول نکن که بی یاور موندی چون که بعد از ایشان امامان عزیز هستند که با تمسک به آنها گمراه نشده و راه کامیابی و کمال رو طی خواهی کرد پس انسان هیچ وقت تنها نیست و در هر عصری امامی هست که انسان نتونه  بهونه بیاره و بگه من که نمی دونستم مراد نداشتم امام نداشتم خدا گفته آخرین کسی که از دنیا میره امام است حتی اگه 2نفر در روی کره زمین  وجود داشته باشن آخرین نفر که از دنیا میره امام هستش  پس خیلی نادان هستن کسایی که الان فکرمیکنن بی کس و کاریم  راستی جالبیش اینه که هی می شینن واسه ظهور آقا امام زمان دعا   می کنن  که اگه آقا بیاد چی میشه چی نمیشه  اما انقدر نادان هستن که ظهور و وجود آقامون  رو حس نمی کنن  چله نشینی می کنن و به رمل و اصطرلاب و علم اعداد پناه میبرن که شاید یه لحظه اقا رو ببنین  اما آقای ما در همه لحظه لحظه ماحضورداره و ما چقدر نادانیم و کج فهم  و چقدر با اعمال و رفتارمون اماممون رو اذیت می کنیم . به موضوع اصلیمون بر میگردیم یعنی خوندن سوره قدر که در شأ ن حضرت محمد(ص) وامامان عزیزمون نازل شده وسنت هستش که بعد از سوره حمد در رکعت دوم خوانده بشه و این نیز اقرار به 2 اصل دیگرِاصول دین یعنی نبوت و دیگری امامت است بعد رکوع و سجده مقرر شده که انسان بنشیند و تشهد بگوید این نشستن به گونه ای است که از مچ  تا نوک انگشتان پای راست روی پای چپ قرار می گیرد  یعنی خدایا بدین گونه بدیها  رو کشتم و خوبیهایی که تو مقرر کردی بر بدیها ظفر می یابد و تو برحقی معبود من  و راه تو راه رستگاریست   و در نهایت نیز  در آخر الزمان با وجود نازنین مولایمان حضرت مهدی  بدیها  برداشته میشه و باطل نابود میشه   ( خداییش تا حالا به این تیکه توجه نکردیم که توی نمازی که بهمون یاد دادن بخونیم اونم از نوع هول هولکیش  چرا پای راست رو چپ قرار میگیره  )  حال شروع به خوندن تشهد میکنیم تشهد یعنی اقرار به یگانگی خدا و پیامبرش و سلام و صلوات بر پیامبر او . صلواتی که بر پیامبر فرستاده میشه یعنی از جانب فرشتگان و خداوند نیز متقابلا" جواب سلام و صلوات بر بنده گفته میشه و این سلام الهی نشانه سلامتی انسان و در قلعه لطف پروردگار قرار گرفتن و برات از هولها و وحشتهای دنیوی و مخصوصا" آخرت است یعنی ای بنده من تو درامان من سالم و سلامت  خواهی ماند چون در احادیث گفته شده لااله الاالله دژ  محکم خداوند است کسی که به او پناه برد در امان خواهد ماند گفتن اشهد ان لااله الاالله و صلوات نیز بدین مضمون است سلام از جانب خدای مهربان و برات از خطرها و وحشتناکی قیامت است همینطور سلام دادن در نماز بدین مضمون است که 2 فرشته ای که همرا ه انسان در دو طرف گمارده شده و ومسئول نوشتن اعمال اوست و همزمان با انسان نماز می خواند و ثوابش برای انسان نوشته میشه السلام علینا که گفته میشه سلام به این دو فرشته الهی و تشکر از آنهاست .

رازها وفلسفه های زیادی درنماز است برای همین میگویند نماز معراج مؤمن است همانطور که پیامبر در معراج به عرش الهی رسید و با خدا گفتگو کرد انسان نیز با نماز به پیمودن این راه به آنجا میرسد  واسه همینه که آدمای وارسته توی دعاهاشون میگن خدایا حلاوت عبادتت رو به ما بچشون و نمازشون حال و احوال دیگه ای داره که انگار تو این دنیا نیستن همونطور که تیر رو ازبدن حضرت علی (ع)موقع نماز در آوردنو ایشان احساس نکردن. اما عقل ناقص منِ  جنت  تا اینجا بیشتر نمیرسه که براتون گفتم .

                                                                       خدایا ! حلاوت و شیرینی عبادتت رو هم  ذره ای به من ناچیز بچشون

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                            التماس دعا . جنّت

                  

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 5 مرداد1390 و ساعت 11:48 بعد از ظهر |
اللهم ثبت قلبی علی دینک . خدایا خدایای مهربونم خدای قشنگم منوبا دینم زنده نگه دار منوبا دینم بمیران با دینم محشور کن خدایا خواهش می کنم ازت

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 17 فروردین1391 و ساعت 0:10 قبل از ظهر |

مناجات

مهربانا !

چه لذت بخش است گذر نسیم یاد تو بر دلها

خدای من! محبوب من! چه خوش است طعم عشق تو.

چه شیرین است زندگی در کنار تو و در زیر سایه لطف تو.

چه لذت بخش است گرمای دست نوازش تو.
 
چه بی قراری آرامی است بر در خانه ی محبت تو.


محبوبم!

نه تنها از خویش مران که در کنارم گیر و دامنت را پناه جاودانه من ساز.

مرا از نزدیکترین عارفان و شایسته ترین بندگان  و خالص ترین عبادت کنندگان و مخلص ترین روی به تو آورندگانت قرار ده.

ای خلاق بزرگیها و ای آفریننده عظمت ها! و ای در وجود آورنده ی رتبه های بلند!

ای عظیم! ای جلیل! ای بخشنده کرم و ای کرامت محض! ای دست گیرنده و به مقصد رساننده!

تو را سوگند به رحمت و نعمت بی منتهایت که اجابت کن!

ای مهربانترین بخشندگان!

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 5 اسفند1389 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |
  حضرت یوسف (ع) در زمان سلطنش در قصر خودنشسته بود که دید جوانیبا لباسهای کهنه و چرک آلود از پای قصر عبور می کند. جبرئیل امین شرفیاب خدمتش بود. عرض کرد ای یوسف این جوان را می شناسی ؟ فرمود: نه. عرض کرد این همان طفلی است که در گهواره به سخن در آمد و در نزد عزیز مصر به پاکدامنی تو شهادت داد. حضرت فرمود: اگر چنین است پس آن جوان را بر من حق فراوانی است. پس دستور داد آن جوان را احظار کنند. چون آن جوان آمد امر نمود لباس تمیز و زیبایی بر او بپوشانند. و اکرام فراوانی نسبت به آن جوان مبذول داشتند. جبرئیل که شاهد این وضع بود از نوع برخورد حضرت یوسف با آن جوان تبسم نمود. یوسف (ع) فرمود : ای برادرم جبرئیل ! آیا در حق او کم احسان کرده ام که این چنین متبسم هستی؟ عرض کرد نه ولیکن تبسم من از آن جهت بود وقتی توکه مخلوق خدا هستی درحق این جوان بواسطه شهادت حقی که آنهم درکودکی نسبت به تو داده این همه احسان می کنی پس خداوند بخشنده مهربان در حق بنده مؤمن خودکه همواره او را عبادت کرده وتمام عمر شهادت حق بر توحید ویکتایی او داده چقدر احسان خواهد کرد؟
+ نوشته شده توسط جنت در دوشنبه 25 بهمن1389 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |

حضرت ابراهیم(ع) چهل هزار غلام در اختیار داشت که هر یک گوسفندان بی شماری و سگی زرین قلاده داشتند . با این همه تمکن مالی خداوند ابراهیم را دوست خودمی خواند چرا که او ستایشگر واقعی خداوند بود . ملائک اعتراض داشتند که ابراهیم اهتمامی جز جمع مال و ثروت ندارد از چه رو خداوند او را دوست خود (خلیل) می خواند؟

خداوند به جبرئیل امین دستور داد که مانند انسان در برابر ابراهیم ظاهر شو و نام مرا در نزد ابراهیم بر زبانجاری ساز ببین چه چیزی بر و مکشوف میشود . جبرئیل بر طبق فرمان عمل کرد و در نزد ابراهیم سبوح و قدوس را بر زبان جاری ساخت. حضرت ابراهیم چون چنینشنید بسیارشادمان گشت وسر ازپای ناشناخته ثلث گوسفندانش را به وی بخشید وگفت: ای مرد! یکبار دیگر نام خدای بزرگ را بر زبان جاری کن کهجبرئیل عمل قبل را تکرار نمود که حضرت خلیل الرحمن از خود بیخود شد وثلث دیگر را به وی بخشید گفت : ای مرد! دیگر بار تکرارنما. جبرئیل چنانکرد و در نتیجه ثلث دیگر گوسفندان خویش را به وی بخشید.

جبرئیل به صورت فرشته ای در آمد و گفت: گوسفندان همه از آن تو باشد که چوپانی مرا نشاید.

حضرت ابراهیم گفت: چیزی که در راه خدا داده ام هرگز نستانم .

هاتفی آواز داد که ای ملائک ! آیادیدید و شنیدید که چراابراهیم دوست خداوند است . آیا به یقین دریافتید که ابراهیم دوست ما و زنده بخاطر ماست و زنده و ثروت و اندوخته ها نیست؟

ملائک گفتند : ابراهیم به فرزند دلبستگی تام دارد. پس خدا ابراهیم را در خواب فرمانداد که بایدفرزند دلبند خوداسمائیل را در راه من قربانی کند دیدند که یگانه فرزند عزیز خویش را بهقربانگاه برد و دست وپا سته کارد بر گلویش گذاشت بار دیگر فریاد ملائک به اعتراض بلندشد که ابراهیم دلبسته زندگی خود و خودخواه است . از قضا ابراهیم را نمرودیان در آتش انداختند تا او را بسوزانند وخاکستر کنند در این حال جبرئیل فرودآمد تا به او کمک کند و به وی گفت: اجازه بده تا تو را از آتش نجات دهیم . او در جواب گفت: من هرگز از تو چنین نمیخواهم و به فرمان خدا آتش بر ابراهیم گلستان شد و ملائک چون مقام و جایگاه ابراهیم را دیدند گفتند : مقام ابراهیم همان است که خدای سبحان گفت .

+ نوشته شده توسط جنت در دوشنبه 25 بهمن1389 و ساعت 10:28 قبل از ظهر |
  نمرود به مامورانش دستور داد که هیزم بسیار جمع کنند طوری که ارتفاع آن به 60 متر رسید و 1 ماه طول کشید تا این کار انجام شد.سپس دستور داد که روغن بسیار بر هیزمها ریختند و آنهارا آتش زدند در این هنگام فریاد فرشتگان بلند شد و وحوش و طیور گریستند و فرشتگان حامل عرش و ساکنان زمین به گریه افتادند. سپس فرشتگان گفتند : خدایا! از شرق تا غرب همین یک انسان است که تو را به وحدانیت می شناسد حالا می خواهند او را بسوزانند اجازه بده به کمک او بشتابیم . از جانب حق خطاب رسید : به نزد او بروید و اگر از شما کمک خواست او را یاری کنید. اول فرشته باد به نزد ابراهیم (ع) آمد و سلام کرد و به او گفت : اگر اجازه دهی به باد دستور دهم تا همه این آتشها را به خانه نمرودیان اندارد و همه را بسوزاند. ابراهیم (ع) فرمود: نمیخواهم در این بلا به غیر خدا پناه ببرم. سپس فرشتهای که موکل بر ابرهاست آمد و گفت : اگر اجازه دهی به ابرها دستور دهم تا قطرات باران را بر این آتش بریزند ابراهیم گفت: کار خودرا به حضرت حق سپرده ام و چشم از یاری این و آن برداشته ام. بعد از آن فرشته ای که موکل بر کوههاست نزد ابراهیم و عرض کرد : اجازه بده تا کوه بابل را بر سر نمرودیان فرود آرم . ابراهیم فرمود: نمی خواهم کسی غیر از حضرت حق بر من یاری رساند. سپس فرشته موکل بر زمین نزد ابراهیم آمد و گفت: طبقات مختلف زمین تحت اختیار من هستند اجازه بده تا به زمین دستور بدهم که نمرودیات را فرو ببرد. ابراهیم (ع) فرمود : مرا با حبیبم ( خداوند مهربان) تنها بگذارید و اینها هر کاری که می خواهند بکنند. پس از اینها جبرئیل امین به نزد ابراهیم آمد- و این در حالی بود که نمرودیان ابراهیم را بوسیله منجنیق( که بنا به تعلیم شیطان ساخته بودند ) بسوی آتش پرتاب کرده بودند و او به آتش نزدیک میشد-و گفت:ای دوست خدا آیا حاجتی داری؟ ابراهیم فرمود: حاجت دارم اما نه به تو ! جبرئیل گفت: از آن کس که حاجت داری بخواه ابراهیم گفت" چون او خود نیاز مرا می داند نیاز به گفتن نیست جبرئیل گفت : چرا حاجت خود را به اونمی گویی؟ ابراهیم در جواب گفت: چون اراده دوست سوختن باشد زیستن روا نیست! ناگهان خطاب حضرت حق فرا رسید که: چون دوست مرا دوست خواهد سوختن سزاوار نیست سپس سردی قهر الهی به آتش رسید و حرارت آن را فرو نشانید و آتش بر ابراهیم (ع) سرد و سلامت شد. چنانچه در قرآن آمده است ( یا نار کونی بردا" و سلاما" علی ابراهیم ) ای آتش برای ابراهیم سرد و سلامت باش. سوره انبیا آیه 70
+ نوشته شده توسط جنت در شنبه 23 بهمن1389 و ساعت 11:32 قبل از ظهر |
داستانی خواندنی از پایان عمر حضرت یوسف (ع)!


حضرت یوسف (ع) به قدری محبوبیت اجتماعی پیدا كرده و عزّت فوق العادهای نزد مردم مصر داشت كه پس از فوتش بر سر محل به خاك سپاریش نزاع شد.

 

 هر طایفهای میخواست جنازه یوسف در محل آنها دفن شود، تا قبر او مایه بركت در زندگیشان باشد. بالاخره رأی بر این شد كه جنازه یوسف را در رود نیل دفن كنند، زیرا آب رود كه از روی قبر رد میشد مورد استفاده همه قرار میگرفت و با این ترتیب همه مردم به فیض و بركت وجود پاك حضرت یوسف (ع) میرسیدند.

 

صبر بسیار بباید پدر پیر فلك را تا دگر مادر گیتی چون تو فرزند بزاید

 

جنازه حضرت یوسف (ع) را در میان رود نیل دفن كردند تا زمانی كه حضرت موسی (ع) میخواست با بنی اسرائیل از مصر خارج شود. در این هنگام جنازه را از قبر درآورده و به سوی فلسطین آورده و دفن كردند، تا به وصیت حضرت یوسف (ع) عمل شده باشد.

 

 خداوند به پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ خطاب نموده و میفرماید:

«ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیهِ إِلَیكَ وَ ما كُنْتَ لَدَیهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یمْكُرُونَ؛ اینها از اخبار غیبی است كه به تو وحی كردیم، تو نزد برادران یوسف نبودی در آن موقعی كه مكر كردند (تا یوسف را به چاه بیفكنند).»

 

«لَقَدْ كانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِأُولِی الْأَبْصار...؛ در داستانهای ایشان (یوسف و یعقوب و برادران یوسف و داستانهای پیامبران دیگر)، درسهای آموزندهای برای صاحبان بصیرت است.»

این داستانها حاكی از واقعیتهای حقیقی است، نه آن كه آنها را ساخته باشند.

 

جالب توجه این كه: مدتی ماه (بر اثر ابرهای متراكم)  ماه بر بنی اسرائیل طلوع نكرد هرگاه میخواستند از مصر به طرف شام بروند احتیاج به نور ماه داشتند و گرنه راه را گم میكردند.

 

به حضرت موسی (ع) وحی شد كه استخوانهای یوسف را از قبر بیرون آورد (تا وصیت او انجام گیرد) در این صورت، ماه را بر شما طالع خواهم كرد.

 

موسی (ع) پرسید كه چه كسی از جایگاه قبر یوسف آگاه است؟ گفتند: پیرزنی آگاهی دارد. موسی (ع) دستور داد كه آن پیرزن را كه از پیری، فرتوت و نابینا شده بود، نزدش آوردند.

 

 حضرت موسی (ع) به او فرمود: «آیا قبر یوسف را میشناسی؟»

پیرزن عرض كرد: آری

 

حضرت موسی فرمود: ما را به آن اطّلاع بده

او گفت: اطلاع نمیدهم مگر آن كه چهار حاجتم را بر آوری:

 

اول: این كه پاهایم را درست كنی

دوم: اینكه از پیری برگردم و جوان شوم

سوم: آن كه چشمم را بینا كنی

چهارم: آن كه مرا با خود به بهشت ببری

 

این مطلب بر موسی (ع) بزرگ و سنگین آمد. از طرف خدا به موسی وحی شد، حوائج او را برآور. حوائج پیر زن برآورده شد. آن گاه او مكان قبر یوسف (ع) را نشان داد

 

 موسی (ع) در میان رود نیل جنازه یوسف (ع) را كه در میان تابوتی از مرمر بود بیرون آورد و به سوی شام برد. آن گاه ماه طلوع كرد. از این رو، اهل كتاب، ‌مردههای خود را به شام حمل كرده و در آن جا دفن میكنند

 

جنازه  حضرت یوسف را (بنابر مشهور) كنار قبر پدران خود دفن كردند. اینك در شش فرسخی بیت المقدس، مكانی به نام قدس خلیل معروف است كه قبر یوسف (ع) در آن جا است

 

حُسن عمل و نیكوكاری این نتایج را دارد كه خداوند پس از حدود چهار صد سال با این ترتیبی كه خاطر نشان شد، طوری حوادث را ردیف كرد، تا وصیت حضرت یوسف (ع) به دست پیامبر بزرگ و اولوا العزمی چون حضرت موسی (ع) انجام شود، و به بركت معرّفی قبر یوسف (ع) به پیر زنی آن قدر لطف و عنایت گردد.

+ نوشته شده توسط جنت در جمعه 3 دی1389 و ساعت 10:39 قبل از ظهر |

داستانی از شکایت شیطان

گویند در زمان دانیال نبى یک روز مردى پیش او آمد و گفت:

 اى دانیال امان از دست شیطان ، دانیال پرسید: مگر شیطان چه کرده ؟ مرد گفت : هیچى ، از یک طرف شما انبیاء و اولیاء به ما درس دین و اخلاق مى دهید و از طرف دیگر شیطان نمى گذارد رفتار ما درست باشد، کار خوب بکنیم و از بدی ها دورى نماییم .

 

دانیال پرسید: چطور نمى گذارد؟ آیا لشکر مى کشد و با شما جنگ مى کند و شما را مجبور مى کند که کار بد کنید. مرد گفت : نه ، این طور که نه ، ولى دایم ما را وسوسه مى کند، کارهاى بد را در نظر ما جلوه مى دهد. شب و روز، ما را فریب مى دهد و نمى گذارد دیندار و درست کردار باشیم .

 

دانیال گفت : باید توضیح بدهى که شیطان چه مى کند، ببینم ، آیا مثلا وقتى مى خواهى نماز بخوانى شیطان نمى گذارد نمازت را بخوانى ؟

 آیا وقتى مى خواهى پولى را در راه خدا بدهى شیطان مانع مى شود و نمى گذارد؟ آیا وقتى مى خواهى به مسجد بروى شیطان طناب به گردنت مى اندازد و تو را به قمارخانه مى برد؟

 

 آیا وقتى مى خواهى با مردم خوب حرف بزنى شیطان توى دهانت مى رود و از زبان تو با مردم حرف بد مى زند؟ آیا وقتى مى خواهى با مردم معامله بکنى شیطان مى آید و زورکى از مردم پول زیاد مى گیرد و در جیب تو مى ریزد؟ آیا این کارها را مى کند؟

 

مرد گفت نه : این کارها را نمى تواند بکند ولى نمى دانم چطور بگویم که شیطان در همه کارى دخالت مى کند، یک جورى دخالت مى کند که تا مى آییم سرمان را بچرخانیم ما را فریب مى دهد، من از دست شیطان عاجز شده ام ، همه گناه هاى من به گردن شیطان است .

 

 دانیال گفت : تعجب مى کنم که تو اینقدر از دست شیطان شکایت دارى ، پس چرا شیطان هیچ وقت نمى تواند مرا فریب بدهد، من هم مثل توام ، شاید تو بى انصافى مى کنى که گناه خودت را به گردن شیطان مى گذارى .

 

مرد گفت : نه من خیلى دلم مى خواهد خوب باشم ولى شیطان با من دشمنى دارد و نمى گذارد خوب باشم . دانیال گفت: خیلى عجیب است ، کجا زندگى مى کنى؟

 مرد گفت: همین نزدیکى، توى آن محله ، و از دست شیطان مردم هم خیال مى کنند که من آدم بدى هستم ، نمى دانم چه کار کنم ، دانیال پرسید: اسم شما چیست ؟ مرد گفت : اسمم عم اوغلى است .

 

دانیال گفت عجب ، عجب پس این عم اوغلى تویى .

 

مرد گفت: چه طور مگر شما درباره من چیزى مى دانید؟ دانیال گفت: من تا امروز خبرى از تو نداشتم ، ولى اتفاقا دیروز شیطان آمد اینجا پیش من و از تو شکایت داشت و گفت: امان از دست این عم اوغلى .

 

مرد گفت : شیطان از من شکایت داشت چه شکایتى ؟

 

دانیال گفت : شیطان مى گفت : من از دست این عم اوغلى عاجز شده ام ، عم اوغلى خیلى مرا اذیت مى کند، عم اوغلى در حق من خیلى ظلم مى کند... آن وقت از من خواهش کرد که تو را پیدا کنم و قدرى نصیحتت کنم که دست از سر شیطان بردارى .

 

 مرد گفت : خوب شما نپرسیدید که عم اوغلى چه کار کرده ؟ دانیال گفت : همین را پرسیدم که عم اوغلى چه کار کرده ؟ شیطان جواب داد که هیچى ، آخر من شیطانم و مورد لعنت خدا هستم .

 

روز اول که از خدا مهلت گرفتم در این دنیا بمانم براى کارهایم قرار و مدارى گذاشتم ، قرار شده است که تمام بدى ها در اختیار من باشد و تمام خوبی ها در اختیار دینداران، ولى این عم اوغلى مرتب در کارهاى من دخالت مى کند، پایش را توى کفش من مى کند، و بعد دشنام و ناسزایش را به من مى دهد.

 

مثلا مى تواند نماز بخواند ولى نمى خواند، مى تواند روزه بگیرد ولى نمى گیرد، پولش را مى تواند در کار خیر خرج کند ولى نمى کند. صد تا کار زشت و بد هم هست که مى تواند از آن پرهیز کند ولى پرهیز نمى کند و آن وقت گناه همه اینها را به گردن من مى اندازد.

 

 شراب مال من است عم اوغلى مى رود و مى خورد، دو رنگى و حیله بازى از هنرهاى مخصوص من است ولى عم اوغلى در کارهایش حقه بازى مى کند، مسجد خانه خداست و میخانه و قمار خانه مال من است ولى او عوض این که به مسجد برود دایم جایش در خانه من است .

 

 

بد زبانى و بد اخلاقى مال من است ولى عم اوغلى به اینها هم ناخنک مى زند. چه بگویم اى دانیال که این عم اوغلى مرتب بر سر من کلاه مى گذارد و آن وقت تا کار به جاى باریک مى کشد مى گوید بر شیطان لعنت . وقتى معامله مى کند و مردم را در خرید و فروش فریب مى دهد پولش را در جیبش مى ریزد ولى تهمتش را به من مى زند، آخر من کى دست او را گرفته ام و روزه اش را باطل کرده ام .

 

آخر اى دانیال من چه هیزم ترى به این عم اوغلى فروخته ام . من چه ظلمى به این مرد کرده ام که دست از سر من بر نمى دارد. خواهش مى کنم شما که همیشه مرا نصیحت مى کنید این عم اوغلى را احضار کنید و بگویید دست از سر من بردارد و... شیطان این چیزها را گفت و خیلى شکایت داشت و من هم در صدد بودم که تو را پیدا کنم و بگوییم پایت را از کفش شیطان در بیاورى .

 

خوب ، وقتى تو در کارهاى شیطان دخالت مى کنى او هم حق دارد، در کارهاى تو دخالت کند و روزگارت را سیاه کند. اما تو مى گویى که شیطان هرگز به زور و جبر تو را از راه به در نبرده و فقط وسوسه کرده ،

 در این صورت تو باید به وسوسه او گوش ندهى و سعى کنى به گفتار و رفتار نیک پایبند باشى ، آن وقت تو هم مى شوى مثل دانیال ، و نه تو از شیطان گله دارى و نه او از تو شکایت دارد.

 

 وقتى تو خودت بد مى کنى و بر شیطان لعنت مى کنى شیطان هم حق دارد که از تو شکایت کند. تو باید آن قدر خوب باشى که شیطان نتواند تو را لعنت کند. عم اوغلى با شنیدن این حرفها خیلى شرمنده شد و جواب داد: حق با شماست ،

 

 تقصیر از خودم بود که دست به کارهاى شیطان مى زدم ، باید خودم خوب باشم و گرنه شیطان گناه مرا به گردن نمى گیرد، اى لعنت بر شیطان

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 2:23 بعد از ظهر |

از آقای حاج سید رضا بهاء الدینى 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

حجابها و پرده ها مانع از شنوایى و دیدن حق است ، مانع از فهم و ادراك حقایق و معارف و لذت بردن از آنهاست و این پرده ها انسان را محاصره كرده اند.

 

 این پرده ها باید پاره شوند. این پرده ها پرده هوى و هوس است ، پرده دلخواهى است اگر انسان دلخواهى و هوس خود را كنار بزند و دور بیاندازد، همه كارهاى او درست مى شود

 

 این هواها مانع از ادراك حقایق است . مانع از معرفت خداست . اگر هوى و هوس كنار رود، همه پرده ها و حجابها، از گوش و جشم و دل كنار مى رود.

 

 اگر توجه به مادیات و بیچارگى نسبت به امور مادى از انسان گرفته شود. انسان خدا را مى بیند، اجتماع ، محله ، دوست ، شرق و غرب بهانه است .اینها موانع اصلى نیستند،

 

 انسان خود مانع و مانع تراش است و انسان باید مرد خدا شود تا زخدا، خدا را بخواهد اگر انسان نمى تواند با خدا سر و كار داشته باشد، لااقل با دوستان و خلفاى خدا دوستى كند.

 

 

چیزى كه مى تواند دنیا را اصلاح كند، كمال عقل است ، كمالى كه در پرتو عبودیت حق حاصل مى شود. اگر انسان عاقل شد، همه آتشها خاموش ‍ مى شود،

اگر آتش درون انسانها خاموش شود، همه آتشهاى بیرونى خاموش خواهد شد.

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 2:14 بعد از ظهر |

نقل شده كه حضرت داود (ع) در حال عبور از بیابانى مورچه اى را دید مرتب كارش این است كه از تپه اى خاك برمى دارد و به جاى دیگرى مى ریزد.

 

حضرت داود از خداوند خواست كه از راز این كار آگاه شود...، مورچه به سخن آمد كه :

معشوقى دارم كه شرط و میل خود را آوردن تمام خاكهاى آن تپه در این محل قرار داده است !

 

حضرت فرمود:

با این جثّه كوچك ، تو تا كى مى توانى خاكهاى این تلّ بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنى ، و آیا عمر تو كفایت خواهد كرد؟!

 

مورچه گفت :

همه اینها را مى دانم ولى خوشم اگر در راه این كار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام !

این یه پیام واسه حضرت داوود بودش .( منظور از عشق محبوب خدای مهربونه که حتی اگه جواب نده همیشه باید در عشق بهش خلوص و تداوم داشت . خدا تنها کسیه که ما را به همه بدیا و نقصهامون میخواد و خریدارمونه )

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 1:57 بعد از ظهر |


خجالت نمی کشی با این چهره مذهبی دزدی می کنی


هنگامى كه حضرت رضا (ع ) در خراسان ، بود ماءمون خلیفه وقت، روزهاى دوشنبه و پنجشنبه را روزهاى ملاقات مردم با او قرار داده بود

 

 محمد بن سنان (ره ) مى گوید:

 در یكى از این دو روز ملاقاتى ، حضرت رضا (ع ) حضور داشت ، و ماءمون در جانب راست حضرت رضا (ع ( نشسته بود، به ماءمون خبر رسید كه یكى از پارسایان عابد، دزدى كرده است ، ماءمون دستور داد او را نزد او بیاورند، ماءمورین رفتند و او را نزد ماءمون آوردند،

 

 ماءمون به چهره او نگاه كرد، دید بر اثر عبادت و سجده هاى زیاد، پیشانیش ‍ پینه بسته است به او گفت :خجالت نمى كشى ، تو با این سیماى مذهبى ، دزدى میكنى ؟


عابد: من از روى اضطرار و ناچارى دست به دزدى زدم ، زیر مرا از حقى كه در خمس و بیت المال دارم باز مى دارى ، و بر اثر تهیدستى ناچار به دزدى مى شدم .


ماءمون : تو چه حقى در خمس و بیت المال دارى ؟


عابد: خداوند مصرف خمس را در شش مورد، تقسیم و فرموده است :


و اعلموا انما غنمتم من شى ء فان لله خمسه و للرسول ولذى القربى والیتامى والمساكین و ابن السبیل

ان كنتم آمنتم بالله وما انزلنا على عبدنا یوم الفرقان یوم التقى الجمعان

( سوره انفال آیه 40)


بدانید هر گونه غنیمتى كه به شما رسد، خمس آن براى خدا و پیامبر(ص ) و براى خویشان پیامبر(ص ) و یتیمان و مسكینان و درماندگان در سفر است اگر شما به خدا وآنچه بر بنده خود، در روز جدایى حق از باطل ، و روز درگیرى دو گروه با ایمان و بى ایمان - یعنى روز جنگ بدر نازل كرده ایم ایمان آورده اید
.


بنابراین چرا حق مرا به من نمى دهى ، با اینكه من درمانده در سفر هستم ، و بر اثر تهیدستى نمى توانم به وطن بازگردم ، وانگهى من از آگاهان به آیات قرآن هستم .


ماءمون : براى اجراى حد الهى و حكم اسلام كه درباره دزد، مقرر شده آماده باش ، ما نمى توانیم به خاطر این یاوه سرائى تو، حدود الهى را تعطیل كنیم.


عابد: نخست از خودت شروع كن ، و خود را با اجراى حد الهى پاكساز و بعد به دیگرى بپرداز.


ماءمون در اینجا به حضرت رضا (ع ) رو كرد و عرض نمود: این شخص چه مى گوید؟ نظر شما چیست ؟
امام رضا (ع ) فرمود:

 او مى گوید: تو دزدى كردى ، من هم دزدى كردم

 


ماءمون ، بسیار خشمگین شد، سپس به عابد رو كرد و گفت:  سوگند به خدا به جرم دزدى ، دستت را قطع مى كنم.عابد: آیا دست مرا قطع مى كنى ، با اینكه برده وغلام من هستى ؟!


ماءمون : واى بر تو، از كجا من غلام تو شده ام ؟!عابد: مادر تو را (پدرت هارون ) از بیت المال مسلمانان خریده است بنابراین ، مادر تو جزء اموال همه مسلمانان مغرب و مشرق است و تو كه از او به وجود آمده اى برده و غلام همه مسلمانان هستى ، تا وقتى كه آنها تو را آزاد كنند، ولى من از سهمى كه دارم تو را آزاد نخواهم كرد،

 

وانگهى تو خمس مردم را چپاول كردى و حق آل رسول (ص ) را به آنها ندادى و حق من و امثال مرا ندادى ، و از سوى دیگر چیز ناپاك ، پاك كننده ناپاك دیگر نیست ، بلكه ناپاك را چیز پاك ، پاك مى كند،

 

 و كسى كه بر گردن او حد است ، حد دیگران را جارى نمى سازد تا نخست حد خود را جارى كند، و بعد به دیگران برسد، آیا سخن خدا را نشنیده اى كه مى فرماید:


اتاءمرون الناس بابر و تنسون انفسكم وانتم تتلون الكتاب افلا تعقلون


آیا مردم را به نیكى دعوت مى كنید، ولى خودتان را فراموش مى نمائید، با اینكه شما خودتان كتاب (آسمانى ) را مى خوانید، آیا هیچ فكر نمى كنید؟!


ماءمون در برابر گفتار شیواى عابد، درمانده شده بود، متوجه حضرت رضا (ع ) شد و عرض كرد:
(نظر شما درباره این شخص چیست ؟
حضرت رضا (ع ) فرمود: خداوند به محمد(ص ) فرمود:


قل فلله الحجة البالغة

 براى خدا دلیل رسا و قاطع هست  به طوری كه بهانه اى براى هیچ كس باقى نمى ماند، و این حجتها همان است كه نادان با وجود نادانى به آن پى مى برد، چنانكه شخص نادان با علم خود به آن آگاه مى گردد، و دنیا و آخرت بر اساس حجت ودلیل ، پابرجا است ، و این مرد( عابد) هم براى خود حجت و دلیل آورد.


در این هنگام ماءمون دستور آزادى عابد را صادر كرد، و از مردم روى گردانید با حضرت رضا (ع ( به تنهایى به صحبت پرداخت و تمام فكر و ذكر خود را در مورد قتل حضرت رضا ) ع ) به كار برد تا اینكه آن حضرت را مسموم كرده و به شهادت رسانید

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 1:46 بعد از ظهر |
نشاه های شیعه واقعی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 


حضرت امام باقر (ع) فرمود:


یا جابِرُ! أَیَكتَفِی مَنِ انتَحَلَ التَّشَیُّع أن یَقُولَ بِحُبِّنا أهل البَیتِ، فَوَالله ما شیعَتُنا إلا مَنِ اتّقی الله وأطاعَهُ، وما كانُوا یُعرَفُون إلا بِالتَّواضُعِ والتَّخَشُّعِ
وأَداءِ الأمانَةِ وكَثرَةِ ذِكرِ اللهِ والصَّوم والصَّلاة والبِرِّ بِالوالدینِ و التَّعاهُدِ لِلجیرانِ مِن الفُقراءِ وأَهلِ المَسكَنَة والغَارِمِینَ والأیتامِ وصِدقِ الحَدیثِ وتَلاوَةِ القُرآنِ
وكَفِّ الأَلسُنِ النَّاس إلا مِن خَیرِ وكانُوا أُمَناءَ عَشائِرِهِم فِی الأَشیاءِ؛... یَا جَابرُ! ما یَتَقرَّبُ العَبدُ إلَی الله تبارك وتعالی إلا بِالطّاعَةِ،
و مَا مَعنَا بَرائَةٌ مِنَ النّارِ ولاعَلَی الله لأحَدٍ مِنكُم حُجَّةٌ، مَن كَان ِلله مُطیعا فَهُو لَنا وَلِیٌّ و مَن كان لِلّه عَاصِیاً فَهُو لَنا عَدُوٌّ، و ماتَنالُ وِلایَتُنا بِالعَمَل والوَرَعِ


ای جابر! آیا کسی که خود را به شیعه ببندد و منتسب کند، همین بس باشد که دوستی ما خاندان را دارد؟ به خدا جز کسی که تقوای خدا را داشته و او را فرمان برد، شیعه ما نباشد.

 

شیعه های ما شناخته نمی شوند جز به

 

1- تواضع،  2- خشوع، 3-  امانت داری، 4- کثرت یاد خدا، 5- روزه، 6- نماز، 7- نیکی کردن به پدر و مادر

 

8- وارسی حال همسایگان نیازمند و مستمند و بدهکار و یتیم، 9-  راستگویی،  10- خواندن قرآن

 

11-  نگه داشتن زبان از مردم جز به ذکر خیر . 12-  آن ها در هر چیز امین خویشان خود هستند...

 

 

ای جابر!

جز با اطاعت نمی توان به خداوند تبارک و تعالی نزدیک شد

 

و ما برات آزادی از دوزخ برای کسی نداریم و احدی را برخدا حجّتی نیست. هر که مطیع خداست، دوست ما است و هر که نافرمانی خدا کند، دشمن ماست.

 

به ولایت ما جز با عمل و ورع نمی توان رسید
+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 1 دی1389 و ساعت 1:39 بعد از ظهر |

وقتی عبدالملک مروان مصعب بن زبیر را کشت و عراق را تسخیر کرد و به کوفه رفت وداخل دارالاماره شد و بر سریرسلطنت تکیه داد و سر مصعب را در مقابل خود نهاد و درکمال فرح و انبساط بود که ناگاه یک تن از ناظرین عبدالملک بن عمر تنش به لرزه افتاد و گفت : امیر به سلامت باد من قصه عجیبی از این دارالاماره به خاطر دارم و آ ن چنان است که من با عبید الله بن زیاد بودم در همینجا و سر مبارک امام حسین را برای او آوردند و در نزداو نهادند پس از چندی که مختار کوفه را تسخیر کرد با او در این مجلس نشستم که سر مختار را در نزداونهادند و اینک در این مجلس با امیر می باشم و سر مصعب را در نزد او می بینم و من در پناه خدا در می آورم امیر را از شر این مجلس . عبدالملک مروان تا این قصه را شنید لرزه او را فرا گرفت و او امر کرد تا دارالاماره را خراب کرد.

( دارالاماره دقیقا کنار خونه حضرت علی در کوفه است که وقتی من رفتم خونه حضرت علی به همون شکل مونده بود اما دارالماره تبدیل به گنداب شده بود و بوی تعفن میداد. وقتی قبلنا دارالاماره رو با اون عظمتش ساختن همش حضرت علی رو بخاطر سادگی خونش تحقیر میکردن و فخر میفروختن و گفتن تا دنیا دنیاست اینجا پابرجاست اما خونه علی یه مشت خشته که به زودی فرو میریزه)

+ نوشته شده توسط جنت در شنبه 27 آذر1389 و ساعت 11:29 بعد از ظهر |


الهى ذوق مناجات كجا و شوق كرامات كجا.

الهى علمم موجب ازدياد جهلم شد يا علم محض و نور مطلق بر جهلم بيفزا.

الهى اثر و صنع توام چگونه بخود نبالم.

الهى دو وجود ندارد و يكى را قرب و بعد نبود.

الهى هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم بر نادانيم بيفزا.

الهى تا كعبه وصلت فرسنگها است و در راه خرسنگها و اين لنگ بمراتب كمتر از خرچنگ است، خرچنگ را گفتند بكجا ميروى گفت به چين و ما چين گفتند با اين راه و روش تو.

الهى دل داده معنى را از لفظ چه خبر و شيفته مسمى را از اسم چه اثر.

الهى كلمات و كلامت كه اينقدر شيرين و دلنشين اند خودت چونى.

الهى اگر از من پرسند كيستى چه گويم.

الهى هر چه بيشتر فكر مى كنم دورتر ميشوم.

الهى گروهى كو كو گويند و حسن هو هو.

الهى از گفتن يا شرم دارم.

الهى داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند و نه قلم يارد بتحرير رساند الحمد لله كه دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است.

الهى محبت والد به ولد بيش از محبت ولد به والد است كه آن اثر است نه اين با اينكه اعداد است و عليت و معلوليت نيست پس محبت تو بما كه علت مطلق مايى تا چه اندازه است، يحبهم كجا و يحبونهم كجا؟!

الهى از كودكان چيزها آموختم لا جرم كودكى پيش گرفتم.

الهى چون است كه چشيده ها خاموشند و نچشيده ها در خورشند.

الهى از شياطين جن بريدن دشوار نيست با شياطين انس چه بايد كرد.

الهى خوشدلم كه از درد مينالم كه هر دردى را درمانى نهاده اى.

الهى در خلقت شيطان كه آنهمه فوائد و مصالح است در خلقت ملك چه ها باشد.

الهى ديده را بتماشاى جمال خيره كرده اى،دل را بديدار ذوالجمال خيره گردان.

الهى خنك آنكس كه وقف تو شد.

الهى شكرت كه دولت صبرم دادى تا بملكت فقرم رساندى.

الهى شكرت كه از تقليد رستم و به تحقيق پيوستم.

الهى تو پاك آفريده اى ما آلوده كرده ايم.

الهى پيشانى بر خاك نهادن آسان است دل از خاك برداشتن دشوار است.

الهى ظاهر ما اگر عنوان باطن ما نباشد در يوم تبلى السرائر چه كنيم.

الهى شكرت كه كور بينا و كر شنوا و گنگ گويايم.

الهى درويشان بى سر و پايت در كنج خلوت بى رنج پا، سير آفاق عوالم كنند كه دولتمندانرا گامى ميسر نيست.


الهى اگر گلم و يا خارم از آن بوستان يارم.

الهى انسان ضعيف كجا و حمل قول ثقيل كجا.

الهى چگونه دعوى بندگى كنم كه پرندگان از من ميرمند و ددان رامم نيستند.

الهى گرگ و پلنگ را رام توان كرد با نفس سركش چه بايد كرد.

الهى چگونه ما را مراقبت نباشد كه تو رقيبى و چگونه ما را محاسبت نبود كه تو حسيبى.

الهى حلقه گوش من آن در ثمين انا بدك اللازم يا موسى.

الهى علف هرزه را وجين توان كرد ولى از تخم جرجير، خس نرويد.

الهى حق محمد و آل محمد بر ما عظيم است اللهم صل على محمد و آل محمد.

الهى نهر بحر نگردد ولى تواند با وى پيوندد و جدولى از او گردد.

الهى چون در تو مينگرم رعشه بر من مستولى ميشود پشه با باد صرصر چه كند.

الهى ديده از ديدار جمال لذت ميبرد و دل از لقاى ذوالجمال.

الهى انسانرا قسطاس مستقيم آفريده اى افسوس كه ما در ميزان طغيان كرده ايم.

الهى شكرت كه نعمت صفت ايثارم بخشيدى.

الهى نعمت ارشادم عطا فرموده اى توفيق شكر آن را هم مرحمت بفرما.

الهى عروج بملكوت بدون خروج از ناسوت چگونه ميسر گردد يا من بيده ملكوت كل شى ء خذ بيدى.

الهى بسوى تو آمدم بحق خودت مرا بمن بر مگردان.

الهى اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.

الهى ظاهر كه اينقدر زيبا است باطن چگونه است.

الهى آخر خودت را در حق ما اول بفرما كه آخرين شفاعت را ارحم الرحمين فرمايد.

الهى دل بى حضور چشم بى نور است نه اين صورت ببيند و نه آن معنى.

الهى فرزانه تر از ديوانه تو كيست.

الهى دولت فقرم را مزيد گردان.

الهى شكرت كه فهميدم كه نفهميدم.

الهى گريه زبان كودك بى زبان است آنچه خواهد از گريه تحصيل مى كند از كودكى راه كسب را بما ياد داده اى قابل كاهل را از كامل مكمل چه حاصل.

الهى شك شوريده جهانى را ميشوراند اين شوخ ديده را شوريده تر كن.

نبودم و خلعت وجودم بخشيده اى، خفته بودم و نعمت بيداريم عطا كرده اى، تشنه بودم و آب حيوتم چشانده اى، متفرق بودم و كسوت جمعم پوشانده اى، توفيق دوام در صلوتم هم مرحمت بفرما كه الذين هم على صلوتهم دائمون كامروا هستند.

الهى مصلى كجا و مناجى كجا تالى فرقان كجا و اهل قرآن كجا خنك آنكه مصلى مناجى و تالى فرقان و اهل قرآنست.

الهى عارف را با عرفان چه كار عاشق معشوق بيند نه اين و آن.

الهى توانگرانرا به ديدن خانه خوانده اى و درويشانرا بديدار خداوند خانه آنان سنگ و گل دارند و اينان جان و دل آنان سرگرم در صورتند و اينان محو در معنى خوشا آن توانگرى كه درويش است.

الهى قيس عامرى را ليلى مجنون كرد و حسن آملى را ليلى آفرين اين آفريننده ديد و آن آفريننده را در آفريده بر ديوانگان آفرين.

الهى اگر عنايت تو دست ما را نگيرد از چهل ها چله ما هم كارى برنيايد.

الهى خوشا آنانكه همواره بر بساط قرب تو آرميده اند.

الهى شكرت كه اين تهيدست پا بست تو شد.

الهى خوشا آنانكه در جوانى شكسته شدند كه پيرى خود شكستگى است.

الهى عقل و عشق سنگ و شيشه اند عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان.

الهى اگر كودكان سرگرم بازيند مگر كلانسالان در چه كارند.

الهى شكرت كه پيرنا شده استغفار كردم كه استغفار پير استهزاء را ماند.

الهى آنكه ترا دوست دارد چگونه با خلقت مهربان نيست.

الهى كى شريك دارد تا تو را شريك باشد.

الهى من واحد بى شريكم چگونه ترا شريك باشد.

الهى خوشا آندم كه در تو گمم.

الهى از من و تو گفتن شرم دارم انت انت.

الهى نه خاموش ميتوان بود و نه گويا در خاموشى چه كنيم در گفتن چه گوييم.

الهى دل بسوى كعبه داشتن چه سودى دهد آنكه را دل بسوى خداوند كعبه ندارد.

الهى عبادت ما قرب نياورده بعد آورده است كه فويل للمصلين الذين هم في صلوتهم ساهون.

الهى كامم را به حلاوت و تلاوت كلامت شيرين بدار.

الهى فتح قلب به ضم عين است، نصب عينم مرفوع غضوا ابصاركم ترون العجائب.

الهى قول و فعل قائل و فاعلند در لباس ديگر كه كل يعمل على شاكلته در كتاب تدوين و تكوين جز مصنف آن كيست.

الهى از خواندن نماز شرم دارم و از نخواندن آن شرم بيشتر.

الهى اين آفريده كه بدين پايه مهربان است آفريننده وى در چه پايه است.

الهى خفتگانرا نعمت بيدارى ده و بيدارانرا توفيق شب زنده دارى و گريه و زارى.

الهى جز اين نميشد با كه درآويزيم.

الهى تو خود گواهى كه اينسخنان از بى تابى است بر ما متاب.

الهى چه رسوايى از اين بيشتر كه گدا از گدايان گدايى كند.

الهى جن گفتند سمعنا قرآنا عجبا يهدى الى الرشد فآمنا به واى بر انسى كه از جن كمتر است.

الهى واى بر من اگر دلى از من برنجد.

هى ايكاش الفاظى جز اسماء عليا و صفات حسنايت نبود كه از الوان الفاظ چه رنگها گرفته ايم.

الهى من كيستم و اطوار خلقتم چيست.

الهى همه از مردن ميترسند و حسن از زيستن كه اين كاشتن است و آن درويدن كلما رزقوا منها من ثمرة رزقا قالوا هذا الذى رزقنا من قبل و اتوا به متشابها، و الدنيا مزرعة الآخرة، جزاء وفاقا.

الهى توفيق امتثال آن رؤياى شيرين يا حسن خذ الكتاب بقوة مرحمت بفرما.

الهى غذا بكردار و گفتار رنگ و بو مى دهد واى بر آنكه دهنش مزبله است.

الهى عبادت بى معرفت خروارى بخردلى فلا نقيم لهم يوم القيمة وزنا. خرم آنكه ثقلت موازينه.

الهى ميوه در طول هسه خود است و جزا در طول عمل بلكه نفس عمل يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و ما عملت من سوء خوشا آنكه روضة من رياض الجنة است.

الهى در بسته نيست ما دست و پا بسته ايم.

الهى در جواب خطاب يا ايها الذين آمنوا لبيك بگويم مايه شرمندگى است، نگويم دور از وظيفه بندگى.

الهى امروز هم چون اليوم نختم على افواههم كه لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون.

الهى دل خوشم كه آلهى گويم.

الهى دل به جمال مطلق داده ايم هر چه باداباد.

الهى كيست كه موفق بزيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد.

الهى كى الله گفت و لبيك نشنيد.

الهى حرفهايم اگر مشوش است از ديوانه پراكنده خوش است.

الهى گل دماغ را معطر كند و گندنا دهن را ابخربا اينكه كاشته ديگرانند و خارج از ذات ما پس آنچه در خود كاشته ايم با ما چه خواهد كرد.

الهى عمرى كوكو مى گفتم و حالا هو هو مى گويم.

الهى پيش از تشنگى آب از چشمه سار مى جوشد و تشنه تشنه است و پيش از گرسنگى گندم از كشتزار ميرويد و گرسنه گرسنه است عشق است كه در همه ساريست بلكه يكسره جز عشق نيست.

الهى خوابهاى ما را تبديل به بيدارى بفرما.

الهى آنكه سحر ندارد از خود خبر ندارد.

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 11 آذر1389 و ساعت 4:4 بعد از ظهر |

منتخبي از الهي نامه

 

 الهى بحق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده. 

 

الهى راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر. 

 

الهى يا من يعفو عن الكثير و يعطى الكثير بالقليل از زحمت كثرتم وارهان و رحمت وحدتم ده. 

 

الهى ساليانى مى پنداشتم كه ما حافظ دين توايم استغفرك اللهم در اين ليلة الرغائب هزار و سيصد و نود فهميدم كه دين تو حافظ ما است احمدك اللهم.

 

الهى چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است.

 

 الهى ما همه بيچاره ايم و تنها تو چاره اى و ما همه هيچكاره ايم و تنها تو كاره اى.

 

 الهى از پاى تا فرقم در نور تو غرقم يا نور السموات و الارض انعمت فزد.

منتخبي از الهي نامه

 

 الهى شان اين كلمه كوچك كه به اين علو و عظمت است پس يا على يا عظيم شان متكلم اينهمه كلمات شگفت لا تتناهى چون خواهد بود.

 

 الهى واى بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم.

 

 الهى چون تو حاضرى چه جويم و چون تو ناظرى چه گويم.

 

 الهى چگونه گويم نشناختمت كه شناختمت و چگونه گويم شناختمت كه نشناختمت.

 

 الهى چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام راه بسيار ميروم و مسافتى نمى پيمايم واى من اگر دستم نگيرى و رهاييم ندهى.

 

 الهى خودت آگاهى كه درياى دلم را جزر و مد است يا باسط بسطم ده و يا قابض قبضم كن.

 

 الهى دست با ادب دراز است و پاى بى ادب، يا باسط اليدين بالرحمة خذ بيدى.

 

 الهى بسيار كسانى دعوى بندگى كرده اند و دم از ترك دنيا زده اند، تا دنيا بديشان روى آورد جز وى همه را پشت پا زده اند اين بنده در معرض امتحان درنيامده شرمسار است بحق خودت ثبت قلبى على دينك.

 

 الهى ناتوانم و در راهم و گردنه هاى سخت در پيش است و رهزنهاى بسيار در كمين و بار گران بر دوش يا هادى اهدنا الصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين.

 

 الهى از روى آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام حتى از روى شيطان شرمنده ام كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار.

 

 الهى عاقبت چه خواهد شد و با ابد چه بايد كرد.

منتخبي از الهي نامه

 

 الهى عارفان گويند عرفنى نفسك، اين جاهل گويد عرفنى نفسى.

 

 الهى اهل ادب گويند به صدرم تصرفى بفرما اين بى ادب گويد بر بطنم دست تصرفى نه.

 

 الهى در راهم، اگر در باره ام گويى لم نجد له عزما چه كنم.

 

 الهى آزمودم تا شكم دائر است دل بائر است يا من يحيى الارض الميتة دل دائرم ده.

 

 الهى همه گويند خدا كو حسن گويد جز خدا كو.

 

 الهى همه از تو دوا خواهند و حسن از تو درد.

 

 الهى آن خواهم كه هيچ نخواهم.

 

 الهى اگر تقسيم شود به من بيش از اين كه دادى نميرسد فلك الحمد.

 

 الهى ما را ياراى ديدن خورشيد نيست، دم از ديدار خورشيد آفرين چون زنيم.

 

 الهى همه گويند بده حسن گويد بگير.

 

 الهى همه سرآسوده خواهند و حسن دل آسوده.

 

الهى همه آرامش خواهند و حسن بى تابى، همه سامان خواهند و حسن بى سامانى.

 

 الهى چون در تو مى نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم.

 

 الهى از من برهان توحيد خواهند و من دليل تكثير.

منتخبي از الهي نامه

 

 الهى از من پرسند توحيد يعنى چه حسن گويد تكثير يعنى چه.

 

 الهى از نماز و روزه ام توبه كردم بحق اهل نماز و روزه ات توبه اين نا اهل را بپذير.

 

 الهى بفضلت سينه بى كينه ام دادى بجودت شرح صدرم عطا بفرما.

 

 الهى عقل گويد الحذر الحذر، عشق گويد العجل العجل آن گويد دور باش و اين گويد زود باش.

 

 الهى ضعيف ظلوم و جهول كجا و واحد قهار كجا.

 

 الهى آنكه از خوردن و خوابيدن شرم دارد از ديگر امور چه گويد.

 

 الهى اگر چه درويشم ولى داراتر از من كيست كه تو دارايى منى.

 

 الهى در ذات خودم متحيرم تا چه رسد در ذات تو.

 

 الهى نعمت سكوتم را ببركت و الله يضاعف لمن يشاء اضعاف مضاعفه گردان.

 

 الهى بلطفت دنيا را از من گرفته اى بكرمت آخرت را هم از من بگير.

منتخبي از الهي نامه

 

 الهى روزم را چو شبم روحانى گردان و شبم را چون روز نورانى.

 

 الهى حسنم كردى احسنم گردان.

 

 الهى دندان دادى نان دادى، جان دادى جانان بده.

 

 الهى همه از گناه توبه مى كنند و حسن را از خودش توبه ده.

 

 الهى گويند كه بعد سوز و گداز آورد حسن را بقرب سوز و گداز ده.

 

 الهى خودت گفته اى و لا تياسوا من روح الله نااميد چون باشم.

 

 الهى انگشترى سليمانيم دادى انگشت سليمانيم ده.

 

 الهى سرمايه كسبم دادى توفيق كسبم ده.

 

 الهى اگر ستار العيوب نبودى ما از رسوايى چه مى كرديم.

 

 الهى من الله الله گويم اگر چه لا اله الا الله گويم.

+ نوشته شده توسط جنت در سه شنبه 9 آذر1389 و ساعت 2:46 بعد از ظهر |


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بــی وضــــو در کوچـــه لیلا نشســـت
                                                    عشق آن شب مست مستش کرده بود
                                                    فــــارغ از جـــام الــستــش کــــرده بــــود
ســجـده ای زد بـــر لــــب درگــاه او
پــــُر ز لـــیلــا شـــــد دل پـــــر آه او
                                                    گـــفت یا رب از چه خوارم کرده ای
                                                    بــــر صلیب عـــشق دارم کرده ای
جـــــام لیلا را به دسـتـم داده ای
وندر این بازی شــکستم داده ای
                                                    نشتر عشقش به جانم می زنی
                                                    دردم از لیـلاســـــت آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم نکن
من کـــه مجنونم تو مــــجنونم نــکن
                                                    مــــرد ایــــن بـــازیــچـه دیگر نیستم
                                                    این تو و لـــیلای تو... مــــن نیستم
گــــفت ای دیــوانه لــیلایــــــت منم
در رگ پنهان و پـــیــدایـــت منـــــم
                                                    ســــالها بــــا جــــور لیلا ســـاختی
                                                    من کنارت بـــــودم و نـــشناخـــتی
عــشق لــــیلا در دلـــت انـــداختم
صد قمــــار عشق یکجا بـــاخـــتم
                                                    کـــــردمـــت آواره صــــحرا نـــــشد
                                                    گفتم عاقل می شوی اما نــشد
سوختم در حسرت یک یـا ربــت
غیر لیلا بــــــر نــــیــامد از لــبت
                                                     روز و شب او را صـــدا کردی ولی
                                                     دیدم امشب با مـنی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حــــــریم خانه ام در می زنی
                                                    حــــال این لیلا که خوارت کرده بود
                                                    درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش بـــاش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده توسط جنت در یکشنبه 7 آذر1389 و ساعت 11:43 بعد از ظهر |

فرشته بیکار

به نام خدا

روزی مردی خواب عجیبی دید،او خواب دید نزد فرشتگان است و کارهای آنها را نظاره می کند،هنگام ورود،دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط  پیکها از زمین می رسند،باز می کنند،و آنها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید ،شما چکار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم.

مرد کمی جلوتر رفت،باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید:شماها چکار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:اینجا بخش ارسال است،ما الطاف و رحمت های خداوندی را برای بندگان می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید:شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد:اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده،باید جواب بفرستند،ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده فقط بگویند(خدایا شکر)

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 19 آبان1389 و ساعت 11:25 قبل از ظهر |
دنیا می خواهی نماز شب بخون


my_documents\my_Gallery\1.jpg                                                             m4.jpg          
    آیت الله سید علی قاضی طباطبایی                                       علامه سید محمد حسین طباطبایی 
  صاحب تفسیر المیزان 

              علامه طباطبایی( قدس سره ) می فرماید: چون به نجف اشرف برای تحصیل مشرف شدم، گاهی به محضر مرحوم قاضی شرفیاب می شدم، تا اینکه یک روز دَرٍ مدرسه ای ایستاده بودم که مرحوم قاضی از آنجا عبور می کردند. چون به من رسیدند دست خود را روی شانه ی من گذاردند و گفتند: « ای فرزند! دنیا می خواهی نماز شب بخوان، آخرت می خواهی نماز شب بخوان. »   

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 19 آبان1389 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |

داستان تحول روحی مرحوم دولابی

دولابی

خواست شیطان بد كند با من ولی احسان نمود


از بهشتــم بــرد بیـــرون بستــه جانان نمود

 

خواست از فــردوس بیرونـــم كنــد خـــوارم كند

 

عشق پیدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود

 

 

«حاج محمداسماعیل دولابی» و یا به قول خودش «كل اسماعیل»، هر چند از علم دین بی بهره نبود ولی با مركبی رهوارتر از علوم رسمی به سر منزل كمال ره می‏سپرد. مركب سیر او جذبه‏ای الهی بود كه از مجرای فیوضات قدسیه حضرت اباعبداللَّه‏علیه السلام به او عطا شد. همان طریق آشنایی كه استاد گرانقدر عرفان علامه طباطبایی و مرحوم قاضی، از اسرار آن پرده برداشته‏اند:

«سَرَیان فیوضات و خیرات از مسیر حضرت سیدالشهداعلیه السلام است و پیشكار این فضیلت هم، حضرت قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس‏علیه السلام است.1

و خود نیز اینگونه به علامه فرموده‏اند كه: «اگر من به جایی رسیده باشم از دو چیز است: قرآن كریم و زیارت سیدالشهداعلیه السلام»2

درباره چگونگی تحول روحی و معنوی حاج محمداسماعیل دولابی خود ایشان چنین می‏گوید:

«در روزگار نوجوانی به عتبات عالیات مشرف شدم. آنجا اولین بار بود كه طلبه‏ها را می‏دیدم. بسیار علاقمندشان شدم. خیلی دلم می‏خواست كه مشغول درس و بحث شوم ولی مشكلات مانع بود از جمله زخم بدنم بود كه بسیار آزارم می‏داد.

هر چه به حرم امیرالمؤمنین‏علیه السلام می‏رفتم خوب نمی‏شد، تا اینكه برای زیارت وداع روانه حرم نورانی سیدالشهداءعلیه السلام شدم در حالی كه توجه به خوب شدن بیماریم نداشتم، قبل از تشرف، شیخی به بنده گفت ناراحت نباش، اینها قادرند آنچه را كه می‏خواهند اینجا به تو بدهند، در تهران به تو بدهند.

به ایران مراجعت كردم... در ایران اولین كسانی كه برای دیدن من به عنوان زائر عتباب به منزل ما آمدند دو نفر آقا سید بودند. آنها را به اتاق راهنمایی كردم و خودم برای آوردن وسایل پذیرایی رفتم. وقتی داشتم به اتاق برمی‏گشتم جلوی در اتاق پرده‏ها كنار رفت و حالت مكاشفه‏ای به من دست داد و در حالی كه سفره به دستم بود حدود بیست دقیقه در جای خود ثابت ماندم.

دیدم بالای سر ضریح امام حسین‏علیه السلام هستم، به من حالی كردند كه آنچه را كه می‏خواستی از حالا به بعد تحویل بگیر. آن دو آقا سید با یكدیگر صحبت می‏كردند و می‏ گفتند او در حال خلسه است. از همان جا شروع شد. آن اتاق شد بالای سر ضریح حضرت و تا سی سال عزاخانه اباعبداللَّه‏علیه السلام بود و اشخاصی كه به آنجا می‏آمدند بی آنكه لازم باشد كسی ذكر مصیبت بكند می‏گریستند.

در اثر عنایات حضرت اباعبداللَّه‏ علیه السلام كار به گونه‏ای بود كه خیلی از بزرگان مثل مرحوم حاج ملا آقاجان زنجانی، مرحوم آیت‏اللَّه شیخ محمد بافقی و مرحوم آیت‏اللَّه شاه‏ آبادی بدون اینكه من به دنبال آن‏ها بروم و از آنها التماس و درخواست كنم با علاقه خودشان به آنجا می‏آمدند.»

+ نوشته شده توسط جنت در چهارشنبه 19 آبان1389 و ساعت 11:10 قبل از ظهر |
حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی


مرد جوانی در حالی که نفس نفس می زد گفت : بهلول دیوانه را ندیدی ؟!
خادم مسجد پرسید : تو کیستی ؟
- من از شاگردان شیخ بزرگ "جنید بغدادی" هستم . اما استادم مرا بدنبال بهلول فرستاده و اینک در انتظار او به سر می برد.
- چند روزی است که بهلول به مسجد نیامده است ُ به گمانم از شهر خارج شده و در بیابانهای اطراف شهر می گردد .
مرد جوان از خادم تشکر کرد و با سرعت به راه افتاد . جلو دروازه ی شهر بغداد به شیخ جنید و دیگر شاگردانش رسید . چند کلمه ای با شیخ حرف زد و سپس همه از شهر خارج شدند .
خورشید به شدت می تابید و اشعه ی طلایی اش را بر سرتاسر بیابان می پاشید.
تا چشم کار می کرد بیابان بود . شیخ پیشاپیش شاگردانش جلو می رفت و بی توجه به گرمای سوزان و تشنگی راه می پیمود . ناگهان از دور چشمانش به چند تپه ی کوچک افتاد . یک سیاهی از دور بر فراز تپه دیده می شد.جلوتر رفتند و مردی را دیدند که بر فراز تپه نشسته بود و به دور دست نگاه می کرد.
شاگرد جوان شیخ گفت : به گمانم بهلول باشد . اما عجیب است که در این وقت روز در این بیابان زیر تابش سوزان خورشید نشسته است .!
یکی از شاگردان گفت :شنیده ام دیوانگان در برابر سرما و گرما تحمل زیادی دارند !
بعد با صدای اهسته به بغل دستی خود گفت :نمی دانم شیخ جنید با این دیوانه چکار دارد که در این هوای گرم در بیابان سفر می کند؟!
دیگری گفت : حتما حکمتی در کار است !
شیخ صدای گفتگوی انها را شنید . لحظه ای ایستاد و گفت : می خواهم از او چند سوال بپرسم . شنیده ام مرد دانشمندی است .دوباره به راه افتاد به نزدیکی تپه رسید . بهلول متوجه نبود و داشت به روبرو نگاه می کرد . صدای شیخ او را به خود آورد : سلام بر تو ای بهلول !
بهلول به پشت سرش نگاه کرد . از دیدن شیخ و شاگردانش تعجب کرد . با دهان باز نگاهشان کرد و گفت : در بیابان هم مرا تنها نمی گذارید ؟!
شیخ جلو رفت و گفت : آیا تو بهلول هستی ؟
ـ آری ، اما تو کیستی و با من چکار داری؟!
ـ من شیخ جنید بغدادی هستم.
بهلول تبسمی کرد و گفت : تو همان شیخ معروف بغداد هستی که مردم را ارشاد می کنی؟
ـ آری.
بهلول به شاگردان شیخ که زیر افتاب عرق از سر و رویشان می چکید نگاهی انداخت و گفت : این بیچاره ها را در این گرما از شهر خارج کرده ای که چه شود؟!
ـ همه مایل بودیم تو را ببینیم.
ـ آیا تو واقعا شیخ جنیدی هستی؟
ـ آری.
ـ بگو ببینم ، چگونه غذا می خوری؟!
ـ اول بسم الله می گویم ، آنگاه از غذایی که جلوی من است لقمه  کوچک برمی دارم و ان را به سمت راست دهانم می گذارم و اهسته می جوم . هنگام غذا خوردن به لقمه ی دیگران نگاه نمی کنم و هر لقمه ای که می خورم خدارو شکر می گویم و در اول و اخر غذا دستها را می شویم .
بهلول چهره اش را در هم کشید و روی خود را از شیخ برگرداند .
ـ تو راهنمای مردم هستی اما خودت اداب غذا خوردن را نمی دانی !
ناگهان همهمه ای در میان شاگردان افتاد .
شیخ با تعجب به همراهانش نگاه کرد و با خود گفت : عجیب است ، اینها که من گفتم اداب صحیح غذا خوردن است که از بزرگان دین سفارش کرده اند !
صدای یکی از شاگردان را شنید که گفت : ای شیخ ! حرفهای بهلول را به دل نگیر ، او دیوانه است و نمی داند چه می گوید .
شیخ فکری کرد و گفت : سخن راست را باید از دیوانگان شنید . رو برگرداند تا با بهلول حرف بزند ، اما ناگهان دید بهلول از بالای تپه سرازیر شده است . از بالای تپه او را دید که با سرعت در بیابان پیش می رود . رو به شاگردانش کرد و گفت : او دارد می رود . تا از ما دور نشده به او برسیم .
شاگردان به دنبال شیخ از تپه بالا رفتند و از آن طرف سرازیر شدند . بهلول از آنها دور شده بود و مانند نقطه ی سیاهی در بیابان پیش می رفت .
شیخ مدتی با قدمهای تند به دنبال او رفت اما ناگهان شروع به دویدن کرد . شاگردان خسته و نفس زنان به دنبال شیخ در بیابان می دویدند .
بهلول ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد . با دیدن آنها لبخندی زد و روی سنگی نشست . مدتی بعد شیخ و شاگردانش خسته و نفس زنان از راه رسیدند . شیخ کنار بهلول نشست و گفت : سوال دیگری بپرس تا به تو جواب دهم .
بهلول به شاگردان شیخ که از گرما و خستگی کلافه شده بودند و عرق از سر و رویشان می چکید نگاه کرد ، یکی از شاگردان نگاه تندی به بهلول انداخت و گفت : این دیوانه کارهای عجیبی می کند ، شاید قصد دارد ما را هلاک کند .
شیخ جنید نگاه معنی داری به شاگردش کرد و به او فهماند که ساکت شود . به بهلول گفت : خواهش می کنم به حرف شاگردانم توجه نکن و سوالت را بپرس .
بهلول گفت : آیا سخن گفتن می دانی ؟!
شیخ جواب داد : آری همیشه به اندازه سخن می گویم و بی حساب حرف نمی زنم . مردم را با سخنانم به طرف خدا و رسولش دعوت می کنم . اما زیاد موعظه نمی کنم که کسی از سخنانم خسته و بی حوصله شود .
بهلول از روی سنگ بلند شد . لباسش را تکاند و گفت : تو سخن گفتن هم نمی دانی ! دوباره با قدمهای تند حرکت کردو از آنها دور شد .
شیخ جنید به فکر فرو رفت و با خود گفت : باز هم من آنچه را که از زبان بزرگان دین سفارش کرده اند گفتم اما بهلول نپذیرفت . چه سرّی در کار است که او این گونه با من رفتار می کند ؟!
صدای یکی از شاگردانش را شنید که گفت : ای شیخ ما بیهوده وقتمان را تلف می کنیم . همه می دانند بهلول دیوانه است . اگر مردم شهر بدانند که شیخ بزرگشان به دنبال سخنان بیهوده ی این دیوانه در بیابانها می گردد ، به شیخ بدگمان می شوند . بیا تا دیر نشده به شهر برگردیم .
شیخ جنید باز هم گفت : سخن راست را باید از دیوانگان شنید . و بدنبال بهلول راه افتاد . شاگردان شیخ چند لحظه ای ماندند و این پا و آن پا کردند :
ـ حال شیخ خوب نیست ، باید او را برگردانیم !
ـ بیایید به شهر برگردیم ، این هوای گرم دارد مغز مارا آب می کند .
- مگر می شود شیخ را با این دیوانه در این بیابان تنها گذاشت ؟ بیایید به دنبالش برویم.
چند نفر از شاگردان راه افتادند و بقیه با بی میلی به دنبال انها کشیده شدند.
بهلول از پشت سر صدای شیخ را شنید :" صبر کن بهلول ، صبر کن "
بهلول ایستاد . شیخ سراسیمه به او رسید و گفت : باز هم بپرس . من این بار سوال تو را بدرستی پاسخ خواهم داد .
بهلول گفت : بی فایده است شیخ . من هر چه از تو می پرسم تو درست پاسخ نمی دهی !
شیخ با لحنی پر از خواهش و تمنا گفت : قول می دهم پاسخ صحیح بدهم .
در این لحظه شاگردان شیخ رسیدند و توان راه رفتن نداشتند و همانطور روی زمین رها شدند در حالی که با گوشه ی دستار ، خود را باد می زدند ، صدای اعتراضشان بلند بود :
-این بازی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ از بس بر این خاک داغ قدم برداشتیم پاهایمان تاول زده اند.
-ای شیخ تمنا می کنم هر چه زودتر برگردیم.
-شب در این بیابان امن نیست . درندگان و راهزنان هر گوشه کمین می کنند...
شیخ بی توجه به حرف شاگردانش ، گوشه ی قبای بهلول را گرفته بود و تکان می داد :"تمنا می کنم بپرس ، من عاقبت به سوالهای تو پاسخ صحیح خواهم داد."
بهلول گفت : این اخرین سوال است . اگر پاسخ ندهی باور نمی کنم که تو شیخ جنید معروف باشی . حالا بگو بدانم چگونه می خوابی؟
شیخ به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه سکوت گفت :" چون از نماز و دعا فارغ می شوم ، لباس خواب می پوشم و انچه اداب خوابیدن از رسول الله (ص) به ما رسیده به جای می اورم ."
ناگهان بهلول از شیخ رو برگرداند . اما قبل از اینکه حرکت کند شیخ جنید دو دستی لباس او را چسبید و گفت :" حالا که پاسخهای مرا قبول نمی کنی تو را به خدا قسم می دهم که پاسخ صحیح را به من بگویی و مرا تعلیم بدهی !"
بهلول به شیخ نگاه کرد و گفت : باشد به تو می اموزم . اما جامه ام را رها کن .
شیخ لباس بهلول را رها کرد و در انتظار شنیدن سخنان او به دهان بهلول چشم دوخت . شاگردان شیخ خستگی از تنشان بیرون رفته بود . از روی زمین بلند شدند و در مقابل بهلول ایستادند . بهلول تبسمی کرد و گفت :
" من سه سوال از تو پرسیدم و تو به هر سه پاسخ دادی ، اما انچه گفتی اصل پاسخ نبود بلکه پاسخهای فرعی بود .
بدان که اداب اصلی غذا خوردن ان است که لقمه ای که می خوری حلال باشد ، اگر لقمه ی حرام را به این اداب که تو گفتی میل کنی حلال نمی شود و سبب تیرگی دل می گردد .
در باره ی سخن گفتن هم اصل ان است که باید برای رضای خدا باشد ، زیرا اگر حرف زدن برای دنیا باشد ، خاموشی از سخن گفتن بهتر است .
اما در باره ی خوابیدن ، باید موقع خواب بغض و کینه و حسد در دل نداشته باشی و به جای ان ، یاد خدا در دلت باشد تا به خواب روی ."
ناگهان چند قطره اشک در چشمان شیخ جنید حلقه زد و با صدایی بغض الود گفت :" به راستی که تو از همه ی مردم این شهر عاقل تر و داناتر هستی ."
بهلول تبسمی کرد و از شیخ و شاگردانش دور شد . وقتی می رفت یکی از شاگردان گفت : عجیب است چرا این مرد با این همه دانش و علم مانند دیوانه ها زندگی می کند!؟
شیخ گفت :" عجیب تر از همه ان است که به جای ان که من از او سوال کنم او از من پرسید و با سه پرسش ، سه موضوع اساسی را به من اموخت ."
بهلول از انها دور شده بود اما شیخ و شاگردانش هنوز به مسیری که او می رفت چشم دوخته بودند و در دل او را تحسین می کردند .
+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 12:52 بعد از ظهر |

روزى از امام جعفر صادق علیه السلام سؤال كردند: روزگار خود را چگونه سپرى مىفرمائید؟

حضرت در جواب فرمودند: عمر خویش را بر چهار پایه و ركن اساسى سپرى مىنمایم:

مىدانم آنچه كه روزى براى من مقدّر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگرى نمىگردد.

مىدانم داراى وظائف و مسئولیتهائى هستم، كه غیر از خودم كسى توان انجام آنها را ندارد.

مىدانم مرا مرگ در مىیابد و ناگهان بدون خبر قبلى مرا مىرباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم.

و مىدانم خداى متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حركات خود باشم.

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |


داستان آموزنده ” خرید بهشت “


بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را  می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 12:30 بعد از ظهر |
 

قیامت و پرسش از مهم ترین نعمت ها

 

 

ولادت امام رضا (ع )

مرحوم شیخ صدوق به نقل از حاكم بیهقى حكایت كند:

روزى حضرت علىّ بن موسى الرّضا علیهما السلام در جمع عدّه اى نشسته بود، ضمن فرمایشاتى فرمود: در دنیا هیچ نعمت واقعى و حقیقى وجود ندارد.

بعضى از دانشمندان حاضر در مجلس گفتند: یاابن رسول اللّه ! پس این آیه شریفه قرآن ((لتسئلنّ یومئذٍ عن النّعیم )) (1) كه مقصود آب سرد و گوارا مى باشد، را چه مى گوئى ؟

حضرت با آواى بلند اظهار نمود: شما این چنین تفسیر كرده اید؛ و عدّه اى دیگرتان گفته اند: منظور طعام لذیذ است ؛ و نیز عدّه اى دیگر، خواب راحت و آرام بخش تعبیر كرده اند.

و سپس افزود: به درستى كه پدرم از پدرش ، امام جعفر صادق علیه السلام روایت فرموده است كه : خداوند متعال نعمت هائى را كه در اختیار بندگانش ‍ قرار داده است ، همه به عنوان تفضّل و لطف بوده است تا مورد استفاده و بهره قرار دهند.

و خداى رحمان اصل آن نعمت ها را مورد سؤ ال و بازجوئى قرار نمى دهد و منّت هم برایشان نمى گذارد، چون منّت نهادن در مقابل لطف و محبّت ، زشت و ناپسند است .

بنابر این ، منظور از آیه شریفه قرآن ، محبّت و ولایت ما اهل بیت رسول اللّه صلوات اللّه علیهم است كه خداوند متعال در روز محشر، پس از سؤ ال پیرامون توحید و یكتاپرستى ؛ و پس از سؤ ال از نبوّت پیغمبر اسلام ، از ولایت ما ائمّه ، نیز سؤ ال خواهد كرد.

و چنانچه انسان از عهده پاسخ آن برآید و درمانده نگردد، وارد بهشت گشته و از نعمت هاى جاوید آن بهره مى برد، كه زایل و فاسدشدنى نخواهد بود.

سپس امام رضا علیه السلام افزود: پدرم از پدران بزرگوارش علیهم السلام حكایت فرمود، كه رسول خدا صلى الله علیه و آله خطاب به علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرمود:

اى علىّ! اوّلین چیزى كه پس از مرگ از انسان سؤ ال مى شود، یگانگى خداوند سبحان ، سپس نبوّت و رسالت من ؛ و آن گاه از ولایت و امامت تو و دیگر ائمّه خواهد بود، با كیفیّتى كه خداوند متعال مقرّر و تعیین نموده است .
پس اگر انسان ، صحیح و كامل اقرار كند و پاسخ دهد، وارد بهشت جاوید گشته و از نعمت هاى بى منتهایش بهره مند مى گردد
+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 12:15 بعد از ظهر |

یكى از یاران حضرت عیسى علیه السلام كه قد كوتاهى داشت و همیشه در كنار حضرت دیده مى شد، در یكى از مسافرتها كه همراه عیسى علیه السلام بود، در راه به دریا رسیدند.

حضرت عیسى با یقین خالصانه گفت :

((بسم الله )) و بر روى آب حركت كرد!

مرد كوتاه قد، هنگامى كه دید عیسى بر روى آب راه مى رود، با یقین راستین گفت :

بسم الله ، و روى آب به راه افتاد تا به حضرت عیسى رسید. در این حال مرد دچار خودبینى و غرور شد و با خود گفت :

عیسى روح الله روى آب راه مى رود و من هم روى آب راه مى روم ، بنابراین ، عیسى چه فضیلتى بر من دارد؟ هر دو روى آب راه مى رویم .

همان دم یك مرتبه زیر آب رفت و فریادش بلند شد:

((اى روح الله مرا بگیر و از غرق شدن نجاتم ده !))

حضرت عیسى دستش را گرفت و از آب بیرون آورد و فرمود: اى مرد مگر چه گفتى كه در آب فرو رفتى ؟

مرد كوتاه قد گفت :

من گفتم ، همان طور كه روح الله روى آب راه مى رود، من نیز روى آب راه مى روم . پس با این حساب چه فرقى بین ماست ! خودبینى به من دست داد و به كیفرش گرفتار شدم .

حضرت عیسى فرمود:

تو خود را (در اثر خودبینى ) در جایگاهى قرار دادى كه شایسته آن نبودى بدین جهت خداوند بر تو غضب نمود و اكنون از آنچه گفتى توبه كن !

مرد توبه كرد و به رتبه و مقامى كه خدا برایش قرار داده بود بازگشت و موقعیت خود را دریافت .

امام صادق علیه السلام پس از نقل این قضیه فرمود:

((فاتقو الله و لا یحسدن بعضكم بعضا.))

((پس شما نیز از خدا بترسید و پرهیز كار باشید و به همدیگر حسد نورزید.))  بحارالانوار جلد 14 صفحه 254


+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 11:29 قبل از ظهر |

حضرت موسی و کشاورز

روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .
گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم ، حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم .
اشک در دیدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . میخواهی دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بینا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟

گفت :آنچه پروردگارم برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خود برای خودم می خواهم

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 11:13 قبل از ظهر |

داستان عقاب( واقعی )
 
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود درازتر است
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی كند.
ولی برای اینكه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
زمانی كه عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند.
نوك بلندو تیزش خمیده و كند می شود
شهبال های كهن سالش بر اثر كلفت شدن پرها به
سینه اش می چسببند و پرواز برای عقابل دشوار می گردد.
در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد.
یاباید بمیرد و یا آن كه فراینددردناكی را كه 150 روز به درازا می كشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوك كوهی كه در آنجا آشیانه دارد پرواز كند.
در آنجا عقاب نوكش را آن قدر به سنگ می كوبد تا نوكش از جای كنده شود.
پس از كنده شدن نوكش ٬ عقاب باید صبر كند تا نوك تازه ای در جای نوك كهنه رشد كند ٬ سپس باید چنگال 4 پیش را از جای بركند.
زمانی كه به جای چنگال های كنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقابل شروع به كندن همه پرهای قدیمی اش می كند.
سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را كه تولد دوباره نام دارد آغاز كرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می كند.
چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز كنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی ٬ عادتهای كهنه و سنتهای گذشته رها شویم.
تنها زمانی كه از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصتهای زمان حال بهره مند گردیم.
حال شما در چه فكری هستید؟

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 11:6 قبل از ظهر |

نیاز به موعظه
در سال آخر عمر «حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچه‌ها مزاحمش می‌شوند، به آنها اعتنا نمی‌کند.
حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم. بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.
پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کاره‌ای؟
من تو را دیوانه نمی‌بینم، اما رفتارت هم عاقلانه نیس

.مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها به دو چیز یقین دارم. اول آن که، فهمیده‌ام من و این عالم، خالقی بزرگ داریم که در شناختن و بندگی او نباید کوتاهی کنیم.دوم آن که، فهمیده ام در این دنیا نمی مانم و پس از مرگ به عالم دیگر خواهم رفت، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از این دو موضوع، بیچاره و پریشان حال شده‌ام، به طوری که مردم مرا دیوانه می‌پندارند. شما که خود را عالم مسلمانان می‌دانید و این همه علم دارید، چرا ذره ای درد ندارید، بی باک هستید و در فکر نیستید؟

این پند، مانند تیری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقیمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهیه توشه این راه پر خطر بود تا این که از دنیا رفت.
هر کس، در هر مقامی که باشد، نیاز به شنیدن پند و موعظه دارد، زیرا اگر نسبت به آنچه که می‌شنود دانا باشد، آن موعظه برایش تذکر است و چون انسان فراموشکار است، همیشه محتاج یادآوری است و اگر جاهل باشد، این موعظه برایش دانش و کسب معرفت است.

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

 خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد
+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 10:28 قبل از ظهر |
عدم استجابت دعا در سخت ترین شرایط زندگی - خدا ما را فراموش کرده است

أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَكْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُكُمْ خُلَفَاء الْأَرْضِ أَإِلَهٌ


مَّعَ اللَّهِ قَلِیلًا مَّا تَذَكَّرُونَ(النمل آیه:62)

 

ترجمه: [آیا آن شریكان انتخابى شما بهترند] یا آنكه وقتى درمانده اى او را بخواند اجابت می کند وآسیب وگرفتاریش را دفع مى نماید، وشماراجانشینان [دیگران در روى] زمین قرار مى دهد؟ آیا با خدا معبودى دیگر هست [كه شریك در قدرت وربوبیت او باشد؟!] اندكى متذكّر وهوشیار می شوند.

 

تفسیر:آیا معبودهاى بى ارزش شما بهترند یا كسى كه دعاى مضطر و درمانده را به اجابت مى رساند و گرفتارى و بلا را بر طرف مى كند؟! (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یكشف السوء).
آرى در آن هنگام كه تمام درهاى عالم اسباب به روى انسان بسته مى شود كارد به استخوانش مى رسد، و از هر نظر درمانده و مضطر مى گردد، تنها كسى كه مى تواند قفل مشكلات را بگشاید، و بن بستها را بر طرف سازد، و نور امید در دلها بپاشد، و درهاى رحمت به روى انسانها درمانده بگشاید، تنها ذات پاك او است و نه غیراو.
از آنجا كه این واقعیت به عنوان یك احساس فطرى در درون جان همه انسانها است ، کافران نیز به هنگامى كه در میان امواج خروشان دریا گرفتار میشوند تمام معبودهاى خود را فراموش كرده ، دست به دامن لطف الله مِی زنند. همانگونه كه قرآن مى گوید: فاذا ركبوا فى الفلك دعوا الله مخلصین له الدین : هنگامى كه سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند در حالى كه پرستش را مخصوص او مى دانند (عنكبوت - 65)
سپس مى افزاید:نه تنها مشكلات و ناراحتیها را بر طرف مى سازد بلكه شما را خلفاى زمین قرار مى دهد (و یجعلكم خلفاء الارض ).
آیا با اینهمه معبودى با خدا است ؟ (ءاله مع الله ).
ولى شما كمتر متذكر مى شوید و از این دلائل روشن پند و اندرز نمى گیرید(قلیلا ما تذكرون ).

(خلفاء الارض)احتمال اول : به معنى ساكنان زمین و صاحبان آن باشد، چرا كه خدا با آنهمه نعمت و اسباب رفاه و آسایش و آرامش كه در زمین قرار داده انسان را حكمران این كره خاكى ساخته ، و او را براى سلطه بر آن آماده كرده است .
مخصوصا هنگامى كه انسان در اضطرار فرو مى رود و به درگاه خدا رو مى آورد و او به لطفش بلاها و موانع را بر طرف مى سازد، پایه هاى این خلافت مستحكمتر مى شود (و از اینجاست که امید دوباره به بقاء وزندگی آشکار می شود ).
احتمال دوم: اشاره به این باشد كه خدا ناموس حیات را چنین قرار داده كه دائما اقوامى مى آیند و جانشین اقوام دیگر مى شوند كه اگر این تناوب نبود تكاملى صورت نمى گرفت .(پیشرفت انسان ها)

مضطرى كه دعاى او به اجابت مى رسد كیست ؟....

یكى از شرائط اجابت دعا آن است كه انسان چشم از عالم اسباب بكلى برگیرد
و تمام قلب و روحش را در اختیار خدا قرار دهد، همه چیز را از آن او بداند و حل هر مشكلى را به دست او ببیند، و این درك و دید در حال اضطرار دست مى دهد.
درست است كه عالم ، عالم اسباب است ، و مؤ من نهایت تلاش و كوشش خود را در این زمینه به كار مى گیرد ولى هرگز در جهان اسباب گم نمى شود، همه را از بركت ذات پاك او مى بیند دیده اى نافذ و سبب سوراخ كن دارد كه اسباب را از بیخ و بن بر مى كند و در پشت حجاب اسباب ذات مسبب الاسباب را مى بیند و همه چیز را از او مى خواهد.
آرى اگر انسان به این مرحله برسد مهمترین شرط اجابت دعا را فراهم ساخته است .

جالب اینكه در بعضى از روایات این آیه تفسیر به قیام حضرت مهدى - صلوات الله و سلامه علیه - شده .

از امام صادق (علیه السلام ) چنین آمده : نزلت فى القائم من آل محمد علیهم السلام هو و الله المضطر اذا صلى فى المقام ركعتین و دعا الى الله عز و جل فاجابه و یكشف السوء و یجعله خلیفة فى الارض :
این آیه در مورد مهدى از آل محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شده ، به خدا سوگند مضطر او است ، هنگامى كه در مقام ابراهیم دو ركعت نماز بجا مى آورد و دست به درگاه خداوند متعال بر مى دارد دعاى او را اجابت مى كند، ناراحتیها را بر طرف مى سازد، و او را خلیفه روى زمین قرار مى دهد.
بدون شك منظور از این تفسیر - همانگونه كه نظائر آن را فراوان دیده ایم - منحصر ساختن مفهوم آیه به وجود مبارك مهدى (علیه السلام ) نیست ، بلكه آیه مفهوم گسترده اى دارد كه یكى از مصداقهاى روشن آن وجود مهدى (علیه السلام ) است كه در آن زمان كه همه جا را فساد گرفته باشد، درها بسته شده ، كارد به استخوان رسیده بشریت در بن بست سختى قرار گرفته ، و حالت اضطرار در كل عالم نمایان است در آن هنگام در مقدس ترین نقطه روى زمین دست به دعا بر مى دارد و تقاضاى كشف سوء مى كند و خداوند این دعا را سرآغاز انقلاب مقدس ‍ جهانى او قرار مى دهد و به مصداق و یجعلكم خلفاء الارض او و یارانش را خلفاى روى زمین مى كند.

شرایط استجابت دعا :

1.درخواست نباید تنها از زبان انسان صادر شود، بلكه از تمام وجود او برخیزد، و زبان در این قسمت نماینده و ترجمان تمام ذرات وجود انسان و اعضا و جوارح او باشد و براى اجابت دعا باید قبل از هر چیز در پاكى قلب و روح كوشید، و از گناه توبه كرد، و خودسازى نمود، و از زندگى رهبران الهى الهام گرفت . از امام صادق (علیه السلام ) نقل شده كه فرمود: ایاكم ان یسئل احدكم ربه شیئا من حوائج الدنیا و الاخرة حتى یبدء بالثناء على الله و المدحة له و الصلاة على النبى و آله ، ثم الاعتراف بالذنب ، ثم المسالة : مبادا هیچ یك از شما از خدا تقاضائى كند مگر اینكه نخست حمد و ثناى او را بجا آورد و درود بر پیامبر و آل او بفرستد بعد به گناه خود نزد او اعتراف (و توبه ) كند سپس دعا نماید.

2.در پاكى زندگى از اموال غصب و ظلم و ستم بكوشد، و تغذیه او از حرام نباشد از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نقل شده : من احب ان یستجاب دعائه فلیطب مطعمه و مكسبه : كسى كه دوست دارد دعایش مستجاب گردد باید غذا و كسب خود را پاك كند.

3.از مبارزه با فساد و دعوت بسوى حق خود دارى نكند، زیرا آنها كه امر بمعروف و نهى از منكر را ترك مى گویند دعاى مستجابى ندارند، چنانكه از پیامبر اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نقل شده : لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر، او لیسلطن الله شراركم على خیاركم و یدعوا خیاركم فلا یستجاب لهم : باید امر به معروف و نهى از منكر كنید و الا خداوند بدان را بر نیكان شما مسلط مى كند و هر چه دعا كنند مستجاب نخواهد شد! در حقیقت ترك این وظیفه بزرگ نظارت ملى نابسامانیهائى در اجتماع به وجود مى آورد كه نتیجه آن خالى ماندن صحنه اجتماع براى بدكاران است ، و دعا براى برطرف شدن نتایج آن بى اثر است زیرا این وضع نتیجه قطعى اعمال خود انسان مى باشد.

4.عمل به پیمانهاى الهى
ایمان و عمل صالح و امانت و درستكارى یكى دیگر از شرائط استجابت دعا است .
زیرا آن كس كه به عهد خویش در برابر پروردگارش وفا نكند نباید انتظار داشته باشد كه مشمول وعده اجابت دعا از ناحیه پروردگار باشد.
كسى نزد امیر مؤ منان على (علیه السلام ) از عدم استجابت دعایش شكایت كرد و گفت با اینكه خداوند فرموده دعا كنید من اجابت مى كنم ، چرا ما دعا مى كنیم و به اجابت نمى رسد ؟! امام در پاسخ فرمود: ان قلوبكم خان بثمان خصال :
اولها: انكم عرفتم الله فلم تؤ دوا حقه كما اوجب علیكم ، فما اغنت عنكم معرفتكم شیئا.
و الثانیة : انكم آمنتم برسوله ثم خالفتم سنته و امتم شریعته فاین ثمرة ایمانكم ؟
و الثالثة : انكم قراتم كتابه المنزل علیكم فلم تعملوا به ، و قلتم سمعنا و اطعنا ثم خالفتم !
و الرابعه : انكم قلتم تخافون من النار، و انتم فى كل وقت تقدمون الیها بمعاصیكم ، فاین خوفكم ؟
و الخامسة : انكم قلتم ترغبون فى الجنة ، و انتم فى كل وقت تفعلون ما یباعدكم منها فاین رغبتكم فیها؟
و السادسة : انكم اكلتم نعمة المولى فلم تشكروا علیها!
و السابعة : ان الله امركم بعداوة الشیطان ، و قال ان الشیطان لكم عدو فاتخذوه عدوا، فعاد یتموه بلاقول ، و والیتموه بلا مخالفة .
و الثامنة : انكم جعلتم عیوب الناس نصب اعینكم و عیوبكم وراء ظهوركم تلومون من انتم احق باللوم منه فاى دعاء یستجاب لكم مع هذا و قد سددتم ابوابه و طرقه ؟ فاتقوا الله و اصلحوا اعمالكم و اخلصوا سرائركم و امروا بالمعروف و انهوا عن المنكر فیستجیب لكم دعائكم :.
قلب و فكر شما در هشت چیز خیانت كرده لذا دعایتان مستجاب نمى شود): 1. شما خدا را شناخته اید اما حق او را ادا نكرده اید، بهمین دلیل شناخت شما سودى بحالتان نداشته !.
2 . شما به فرستاده او ایمان آورده اید سپس با سنتش به مخالفت برخاسته اید ثمره ایمان شما كجا است ؟
3  . كتاب او را خوانده اید ولى به آن عمل نكرده اید، گفتید شنیدیم و اطاعت كردیم سپس به مخالفت برخاستید!
4  . شما مى گوئید از مجازات و كیفر خدا مى ترسید، اما همواره كارهائى مى كنید كه شما را به آن نزدیك مى سازد ...
5  . مى گوئید به پاداش الهى علاقه دارید اما همواره كارى انجام مى دهید كه شما را از آن دور مى سازد ...
6 . نعمت خدا را مى خورید و حق شكر او را ادا نمى كنید.
7 . به شما دستور داده دشمن شیطان باشید (و شما طرح دوستى با او مى ریزید) ادعاى دشمنى با شیطان دارید اما عملا با او مخالفت نمى كنید.
8 . شما عیوب مردم را نصب العین خود ساخته و عیوب خود را پشت سر افكنده اید .. . با این حال چگونه انتظار دارید دعایتان به اجابت برسد؟ در حالى كه خودتان درهاى آنرا بسته اید؟ تقوا پیشه كنید، اعمال خویش را اصلاح نمائید امر به معروف و نهى از منكر كنید تا دعاى شما به اجابت برسد.

5. دیگر از شرائط استجابت دعا توام گشتن آن با عمل و تلاش و كوشش است در كلمات قصار امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم : الداعى بلا عمل كالرامى
بلاوتر! (نهج البلاغه حكمت 337): دعا كننده بدون عمل و تلاش مانند تیرانداز بدون زه است !.

+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |
الهی آیا من از تو دورم صدایم را نمی شنوی
عابدی از بنی اسرائیل سه سال پیوسته دعا می‎كرد تا خداوند به او پسری عنایت كند، ولی دعایش مستجاب نمی‎شد، روزی در ضمن مناجات عرض كرد: «یا رب اَبَعیدُ انا منك تَسْمَعنی اَمْ قَریب فلا تجیبنی»
خدایا! آیا من از تو دورم كه سخنم را نمی‎شنوی یا تو نزدیكی ولی جوابم را نمی‎دهی.
در خواب به او گفتند: مدّت سه سال است خدای را با زبانی كه به فحش و ناسزا عادت كرده و قلبی آلوده به ستم و نیّت دروغی می‎خوانی، اگر می‎خواهی دعایت مستجاب شود فحش و ناسزا را رها كن و از خدا بترس، قلبت را از آلودگی پاك كن و نیّت خود را نیز نیكو گردان.
ای عمر به بد تباه كردی وی نامه خود سیاه كر 
بیدار نمی‎شوی ز غفلت هشیار نمی‎شوی ز سكرت
گوئی ز خدا خبر نداری وز روز جزا خبر نداری

بس عاصی و دل سیاه گشتی غرق بحر گناه گشتی
یك لحظه بفكر خویشتن آی، چشمی ز درون جانت بگشای
بنگر نیكو كه در چه كاری افتاده، پیاده یا سواری
+ نوشته شده توسط جنت در پنجشنبه 13 آبان1389 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |